م
عنوان اپیزود
مهمان
۰:۰۰

دادخواهی، انتقام و مسئله صلح

اپیزود 1

وقتی خشونت و بی‌عدالتی تجربه می‌شوند، مرز میان دادخواهی و انتقام کجاست؟ این گفت‌وگو به نسبت دادخواهی، انتقام و صلح در شرایط جنگی می‌پردازد و می‌پرسد چگونه می‌توان رنج و خشم را به حافظه جمعی و مطالبه عدالت تبدیل کرد.

متن کامل اپیزود

مریم شیرین‌سخن:
ما امروز در شرایطی دور هم جمع شدیم که ۴۰ روز ایران درگیر جنگ بوده و اکنون نیز در شرایط تعلیق به سر می‌برد. این ۴۰ روز برای بسیاری از مردم فقط یک عدد نیست، بلکه مجموعه‌ای از تجربه‌های تلخ، از دست دادن‌ها، نگرانی‌ها، جابه‌جایی‌ها و البته پرسش‌ها و تردیدهای عمیق درباره آینده است.
در چنین فضایی خیلی طبیعی است که احساسات جمعی ما پیچیده، متناقض و گاهی حتی غیرقابل بیان شود. در این بین، یکی از مهم‌ترین پرسش‌هایی که در سطح فردی و اجتماعی مطرح می‌شود، نسبت ما با مفاهیمی مثل دادخواهی، انتقام و مسئله صلح پایدار است.
وقتی خشونت تجربه می‌شود و بی‌عدالتی حس می‌شود، وقتی رنج انباشته می‌شود، واکنش انسان‌ها فقط عقلانی نیست، بلکه آمیخته‌ای است از احساس خشم، سوگ و میل به جبران. اما دقیقا در همین نقطه است که نقش جامعه مدنی برجسته می‌شود.
جامعه مدنی می‌تواند فضایی فراهم کند برای تبدیل رنج و خشم به مطالبه و گفت‌وگو و تبدیل تجربه‌های فردی به حافظه جمعی. این تبدیل ساده نیست و خودبه‌خود هم اتفاق نمی‌افتد، بلکه نیازمند آگاهی، گفت‌وگو و مسئولیت‌پذیری جمعی است.
در بحث دادخواهی، در جنبش دادخواهی، یکی از مترقی‌ترین جنبش‌های ایران، ما با تلاشی روبه‌رو هستیم برای به رسمیت شناختن رنج، روشن شدن حقیقت و ایجاد نوعی عدالت. دادخواهی الزاما به معنی مجازات نیست، بلکه می‌تواند به معنی بازسازی اعتماد، ترمیم روابط اجتماعی و جلوگیری از تکرار خشونت باشد.
در مقابل آن، انتقام قرار دارد که معمولا از دل احساسات عمیق و زخم‌های تازه برمی‌آید. انتقام می‌تواند قابل فهم باشد، اما این پرسش مطرح است که آیا انتقام ما را به آینده‌ای امن‌تر و انسانی‌تر می‌برد یا چرخه‌ای از خشونت را بازتولید می‌کند؟
و در نهایت، ربط این دو مسئله با مسئله صلح؛ واژه‌ای که شاید در شرایط جنگی و شرایط تعلیق کنونی هم ضروری‌تر از همیشه به نظر برسد و هم دور از دسترس‌تر. صلح پایدار فقط نبود جنگ نیست، بلکه نیازمند عدالت، گفت‌وگو، پذیرش تفاوت‌ها و ساختن سازوکارهایی است که بتواند از بازگشت به خشونت جلوگیری کند.
تلاش می‌کنیم با حفظ احترام به تجربه‌ها و دیدگاه‌های مختلف درباره این سه مفهوم و نسبت آن‌ها با آینده ایران صحبت کنیم. قرار نیست به پاسخ‌های قطعی برسیم، اما می‌توانیم پرسش‌ها را دقیق‌تر کنیم، زاویه‌های مختلف را ببینیم و شاید قدم کوچکی به سمت فهم مشترک برداریم.
امیدواریم این گفت‌وگو، هرچند کوچک، بتواند به روشن شدن مسیر پیش رو کمک کند.
برنامه امروز را تقدیم می‌کنیم به تمام کشته‌شدگان، به‌خصوص کشته‌شدگان ناودنا که در حال بازگشت از یک عملیات تمرینی از کشور هند به سرزمینشان بودند و غیرمسلح و هزاران کیلومتر دورتر از محل درگیری‌ها قرار داشتند.
امشب ولی تصمیم گرفتیم که قبل از شروع برنامه، یک روایت جنگ از درون را که در سایت کانون زنان ایرانی انتشار یافته، برایتان بخوانم.
هنوز از جنگ چیزی نفهمیده‌ام.
هنوز برایم مثل خواب است.
زمان‌هایی بوده که چه در تهران، چه اصفهان، از صدای وحشتناک بمب‌ها و موشک‌ها توی دلم خالی شده باشد؛ آن هم بیشتر مواقعی که خواب بودم و تنها واکنشم دنده به دنده شدن و ریلکس کردن بدن بوده است. فقط یک بار به اتفاق همسایه‌ها حدود یک ربع توی پله‌ها ایستاده‌ایم و تمام.
من از اول تکلیفم با زنده ماندن در جنگ مشخص بوده است.
نهایتش این است که می‌میرم، بنابراین ترسی نداشتم.
انگار که تمام درس‌های توی کتاب‌ها برای ایستادن روبه‌روی ظلم و شجاعت داشتن، برایم در حد انتخاب همین فکر متجلی شده باشد. توی جنگ ۱۲ روزه معتقد بودم هیچ وقت نخواهم گذاشت اسرائیل و آمریکا برای وضعیت ما تعیین تکلیف کنند.
اما توی دی‌ماه که فشار بیکاری و بی‌پولی و گرانی و از دست رفتن جان‌های مردم اضافه شده بود به سال‌ها نادیده گرفته شدن استعدادها و بی‌عدالتی و زورگویی عده‌ای برای انتخاب سبک زندگی و تفکرشان، بیش از قبل حس کردم که گیر افتاده‌ایم و پناهی نداریم.
حس کردم ما مردم مظلومیم و بین ظلم داخلی و بیرونی داریم له می‌شویم.
آنجا لحظه‌ای فکر کردم شاید بد نباشد ظالمی به دست ظالمی دیگر از بین برود.
یک لحظه این فکر از سر استیصال به ذهنم خطور کرد و حالا که به خبیث‌ترین موجودات روی زمین به ما حمله‌ور شده‌اند تا ما را با آن همه تمدن و نیکی از روی زمین محو کنند، سه بار گریه کردم؛ آن هم برای کسانی که فکرش را نمی‌کردم و حتی یکی از آن‌ها را توی همین روزهای جنگ شناختم.
و چه وطن‌پرستی!
دیدم من فقط ادعا دارم و داشته‌ام و کسی مثل سردار تنگسیری که حتی اسمش مرا به یاد دلیران تنگستان می‌اندازد، ذره ذره خاک وطن و جزایر ایرانی و پهنه دریاها را می‌شناخته و واقعا زندگی و جانش را کف دست گرفته بوده برای حفظ این خاک.
من کور و کر و حرامزاده و ناسپاس نیستم که نتوانم آن اکثریتی را که واقعا عاشقانه برای ایران زندگی و جان و زن و فرزندشان را گذاشته‌اند ببینم و آن‌ها را به همان چوبی برانم که آن درصدی که ظلم کردند و فساد سیاسی و اقتصادی و اخلاقی داشتند و خون ملت را توی شیشه کرده‌اند.
نه، من بی‌خرد و کم‌هوش نیستم که نفهمم رسانه‌ها چطور می‌توانند مغزها را درباره هر چیزی شست‌وشو دهند و حالا که رسانه‌های داخلی ضعیف بوده‌اند، باید به جای این ضعف و کم‌کاری و خانه‌نشین کردن نخبه‌ها و افکار متنوع، آن‌قدر خون بدهیم که مردم بیمار از استنشاق سم رسانه‌های اتم‌کش، بی‌وطن و بی‌وجود، سلامت روان و ذهنشان را بازیابند.
کاش حکومت قبل از این اتفاقات به افکار و عقاید گوناگون اما شریف میدان می‌داد و کاش آن‌قدر ظاهربین نبود که فقط قیافه‌هایی خاص را وطن‌پرست یا حتی دیندار بداند.
و کاش می‌دانست ما هم حضرت علی را می‌شناسیم و برایش گریه می‌کنیم و حق و باطل را تشخیص می‌دهیم. ولی دلمان نمی‌خواهد سر بزنگاه‌ها از موهای بیرون ریخته از زیر شال و لباس‌های شاد و رنگی و عینک آفتابی‌ها و کفش‌های برندمان بهره‌برداری شود.
من این روزها ناراحتم از اینکه نتوانستم تا به حال کاری برای ایران بکنم.
حتی ننوشتم، چون راهی برای انتشار نداشتم و البته امکان نصب پیام‌رسان‌های داخلی را نداشتم و فقط بیننده و تایید کننده بودم و توی دلم برای سربازان وطن زمزمه کردم.
و مابقی روزم را سعی کردم صرف تقویت مهارت‌های شغلی برای زندگی بعد از جنگ بکنم و البته که با هر دوست و آشنا و عضو خانواده‌ای حرف بزنم و بگویم حساب ظلم ظالمان داخلی را باید جدا کرد.
به من برمی‌خورد که صهیونیست‌ها و بی‌شرف‌های عالم بخواهند خون هم‌کیشم را به زمین بریزند و فکر کنند که احمقم و نمی‌فهمم که این کارها را برای چه می‌کنند.
مگر توی جنگ هشت‌ساله ما انرژی هسته‌ای و موشک بالستیک داشتیم که از بیش از سی کشور دنیا اسیر گرفتیم؟
و مگر آن روزها ادعاهای امروز برای توسعه ایدئولوژی و جنگ‌های نیابتی وجود داشت؟
این روزها با همه رنج‌ها و فشارهای زندگی در ایران واضح‌تر می‌فهمم که باید خودمان را بیش از قبل قبول داشته باشیم.
درباره این جنگ و صف‌بندی‌های گاه به شدت دردناک، از تنها چیزی که مطمئنم این است که هر جا آمریکا و اسرائیل با آن حاکمان پلیدشان باشند، جای من روبه‌روی آن‌ها است.
کاری ندارم کنارم از هر تفکر و قدرت دیگری باشد.
می‌دانم رسانه‌های سمی از قبل دسته‌بندی‌های جورواجوری برای مردم ساخته‌اند تا همین روزها از آن‌ها بهره‌برداری کنند. تا آن‌ها که قوه تشخیص ندارند، گم شوند بین ایرانی بودن و وطن‌پرست بودن و طرفدار حکومت بودن و طرفدار ظلم بودن و هزار شاخه دیگر.
من به عنوان یک دختر ایرانی این روزها تکلیفم با خودم خیلی روشن است و آرزو می‌کنم بقیه کسانی که مثل من به خیلی چیزها همیشه شک داشته‌اند، اینجا شک را بگذارند کنار که میان دشمن و وطن، ننگ به آن‌که شک کند.
روایتی بود از سایت کانون زنان ایرانی؛ روایتی از داخل.