م
عنوان اپیزود
مهمان
۰:۰۰

چگونه جامعه ایران جنگ را پذیرفت؟

اپیزود 2

پرستو فروهر در این گفت‌وگو از نسبت میان دادخواهی و انتقام، تأثیر سرکوب و خشونت بر روان جمعی، و خطر تبدیل شدن رنج‌های انباشته به چرخه‌ای تازه از خشونت سخن می‌گوید. بحث بر سر این است که چگونه می‌توان خشم و زخم‌های عمیق اجتماعی را به مطالبه عدالت، ثبت حقیقت و ساختن آینده‌ای مبتنی بر حقوق انسان‌ها تبدیل کرد، نه به خونخواهی و انتقام.

متن کامل اپیزود

مریم شیرین‌سخن:
خانم فروهر، اگر اجازه داشته باشم، از شما سؤال بکنم. ما شاهد این بودیم که بخشی از جامعه، قبل از جنگ، به سمت جنگ به عنوان تنها راه حل متمایل شد و یکی از استدلال‌های مدافعان جنگ هم دادخواهی برای قربانیان جمهوری اسلامی عنوان شده بود. البته می‌دانم این اولین بار نیست که از دادخواهی استفاده می‌شود. پیش‌تر هم، متأسفانه، استفاده از دادخواهی و مادران دادخواه را در جهت اعمال و حفظ تحریم‌ها داشتیم. ولی آیا این استدلال از نظر شما درست بوده یا نه؟ و اینکه چگونه می‌توانیم این خشم انباشته‌شده به‌حق را به سمت خشونت و انتقام سوق ندهیم؟ مرز این دادخواهی و انتقام را کجا تعریف می‌کنید و نقش این دادخواهی در به وجود آمدن یک صلح پایدار چیست؟
پروستو فروهر:
خب، ببینید، در واقع برای اینکه نگاه کنیم که چطور آن لحظه‌ای که به نظر من، همان موقع هم گفتم، یک بی‌راهه به جای راه جلوی پای جامعه خودش را باز کرد که امید ببندد به تجاوز نظامی به ایران، به این دلیل که آن زخم‌خوردگی شدید از سرکوب به‌شدت سازمان‌یافته و لجام‌گسیخته، به نوعی در مقابل آن واکنشی داشته باشد.
این یک پس‌زمینه‌ای هم دارد. به هر صورت، استیصال جامعه در مقابل ساختار حکومتی، اینکه تلاش‌های متفاوتش در زمینه‌های مختلف به آن نتیجه‌ای که عزم کرده بود، برای اینکه حقوق خودش را از این ساختار سرکوبگر پس بگیرد، نتوانسته بود بینجامد. و من خودم، وقتی که پاییز برای سالگرد قتل پدر و مادرم به ایران رفته بودم، مسئله فشار اقتصادی و بن‌بست کامل از هر سو بر گرده جامعه چنان سنگینی می‌کرد که همه چیز انگار همین شرایط تعلیقی که شما در مقدمه‌تان گفتید، در مورد میان جنگ و نه جنگ، در واقع صلح که نمی‌شود به آن گفت، آن موقع هم بین چه خواهد شد، اینکه همه انگار به یک نوعی از باور درونی رسیده بودند که شرایط کنونی و این ساختار قدرتی که از پس بحران‌هایی که بر جامعه تلنبار شده و نمی‌تواند خودش را، شانه‌اش نمی‌کشد این بحران‌ها را بتواند حل بکند، این حکومت توانایی و خواست برداشتن بار این بحران‌ها را ندارد و تنها کاری که می‌کند سرکوب مردم است.
و این استیصال در برابر ساختار قدرت حاکم، با بسیاری از کسانی که من با آن‌ها صحبت کردم، از طیف‌های مختلف کنشگران، یا در برخوردهای عادی در شهر و مترو و خیابان، به نوعی می‌دانستند که این شرایط قابل ادامه نیست. راهکارها و ابزارهای تغییر را هم انگار در اختیار نداشتند. این امید بستن به جایی بیرون از جامعه و در واقع واگذار کردن عاملیت خود به عامل دیگری، به نوعی شاید آن موقع هم حس می‌شد.
آن متنی که شما در ابتدای بحث خواندید، من با بسیاری از چیزهایش موافق نیستم، ولی یک جا در مورد آن لحظه‌ای که اعتراف می‌کند در آن، که فکر کرده بود که خب، شاید بشود از یک دشمنی بر ضد دشمن دیگری استفاده کرد، این یک واقعیتی بود که انگار ملموس‌تر و ملموس‌تر می‌شد. و متأسفانه، در چنان شرایطی ما با نوعی از مهندسی بسیار قدر و با نوعی از اقتصاد رسانه‌ای که همه چیز را کانالیزه کرد به این سمت که از یک بی‌راهه تنها راه بسازد هم روبه‌رو بودیم. و بسیاری شاید این راه را به صورت ذهنی، لااقل پیش خودشان، مزه‌مزه می‌کردند.
و کسانی که هشدار می‌دادند، من خودم در همان موقع‌ها، یک جوری واقعاً سعی کردم تا جایی که در امکانم است توجه بدهم اینکه ما فضای گفت‌وگو باز بکنیم، برای اینکه پیامدهای دیگری که می‌تواند این جنگ داشته باشد، با رجوع به تجربه‌های تاریخی، با رجوع به موقعیت جغرافیایی که سرزمین مادرش قرار گرفته، با رجوع به تاریخ آنچه که در اطراف سرزمین ما اتفاق افتاده، با حمله‌های تجاوزگرانه به عراق، افغانستان، لیبی، تمام این سرزمین‌ها، و بعد هم خب، آن شهرکشی، تمدن‌کشی در غزه، آن جنایتی که آنجا در جریان بود و همچنان در جریان هم است.
ولی آن موقعی که حرف زده می‌شد درباره حمله نظامی به ایران، همچنان همان نیروها داشتند در غزه بمب می‌ریختند. و انگار که نوعی از چنان رؤیافروشی، چنان در واقع استیصال بزرگ شده بود که بسیاری نمی‌خواستند بشنوند. من خودم بارها تجربه کردم که خیلی‌ها واقعاً نمی‌خواستند بشنوند.
در شکل‌گیری چنین موقعیت حسی، روانی، یک روان‌شناسی اجتماعی در آن موقعیت، ما بایستی حالا که نگاه می‌کنیم، مسلماً به آن خشونت حکومتی که بر ضد خیزش مردم انجام شد، توجه کنیم. من خودم با کنشگرانی، بعد از اینکه خب، آن موقع هم اینترنت را قطع کردند و وقتی که اینترنت دوباره باز شد و روایت‌ها کم‌کم شروع کرد به بازگو شدن، واقعاً آن شوک‌شدگی از میزان سبوعیتی که بر ضد تن و جان مردم در خیابان روا شده بود، یک حس عمیقی از زخم‌خوردگی پدید آورده بود که شاید اینجا ربطی پیدا کند به همین موضوعی که شما می‌خواهید تفاوتش را ما بتوانیم باز کنیم.
تفاوت بین دادخواهی و انتقام. یعنی آن لحظه، خشم و زخم آنچنان بزرگ بود که به نوعی از کینه بدل می‌شد. حتی در گفت‌وگو با آدم‌هایی که ذهنیتشان بسیار دور بود از این نوع از حس‌ها. ولی بحران چنان آن‌ها را در خود بلعیده بود که انگار تاب و توانشان بریده بود در مقابل آن میزان خشونتی که شاهدش شده بودند. این را بایستی ما به رسمیت بشناسیم. ولی به رسمیت شناختن به هیچ وجه به معنای این نیست که از گفت‌وگوی نقادانه با آن پا پس بکشیم.
به نظرم جامعه ما در طی سال‌ها استقامت و مقاومت بر ضد سرکوب سازمان‌یافته حکومتی، دستاوردهای بزرگی داشته در تعمیق جنبش دادخواهی و در واقع مرزگذاری میان انتقام که در واقع نوعی چرخه خشونت را بازتولید می‌کند. همان تفکر حکومتی است که قصاص را جای عدالت می‌گذارد. اینجا هم انتقام در واقع فکر می‌کند با انتقام‌کشی از کسانی که چنین دردی را پدید آورده‌اند، می‌تواند به عدالت دست پیدا کند.
بایستی عدالت را، دادخواهی را، به صورت یک پروسه اجتماعی، یک روند پالایش اجتماعی از خشونت دید که رو به آینده دارد. می‌خواهد آینده‌ای را به آن دست پیدا کند که در آن خشونت یا سرکوب حکومتی باعث چنین دردهایی نشود. به همین دلیل دائم روی مسئله پاسخ‌گو کردن مسئولان خشونت پافشاری می‌کند. روی مسئله ثبت و ضبط حقیقت پافشاری می‌کند. و همه این‌ها یک جوری در گذار از آن لحظه انتقام هستند. هرچقدر هم که بشود به لحاظ حسی آن را، آن حس بی‌تابی و دل‌دل، مثل زخمی که دل‌دل می‌زند را فهمید.
ولی برای یک حرکت اجتماعی، ما بایستی این زخم و درد را تبدیل به فرهنگی بکنیم که بتواند از جان دگراندیشان پاسداری بکند. نه اینکه هی دائم این چرخه را بازتولید کند و هی مجازات کند. یعنی در واقع اصل قضیه محدود کردن و پاسخ‌گو کردن ساختار قدرت است به حقوق همه، به ویژه کسانی که در این چارچوب دیگری حساب می‌شوند، از هر طیفی.
مریم شیرین‌سخن:
این مرز دادخواهی و انتقام و نقشش برای اینکه جامعه به یک صلح پایدار برسد و بازسازی خشونت نرود، بسیار خوب شما تبیین کردید. من از این فرصت می‌خواهم استفاده بکنم. نکته بسیار مهمی را گفتید در مورد سرکوب و سبعیت جمهوری اسلامی در کشتار مردم. به خصوص این دفعه ما تجربه‌های متفاوتی را داشتیم، از سال ۷۸، اگر اشتباه نکنم، که کوی دانشگاه...
پروستو فروهر:
از دهه ۶۰ داشتیم.
مریم شیرین‌سخن:
از دهه ۶۰.
پروستو فروهر:
و از ابتدای انقلاب داشتیم.
مریم شیرین‌سخن:
درست است، درست است.
پروستو فروهر:
یعنی اگر که من اجازه داشته باشم بگویم، ما در واقع با همان اعدام‌های بالای پشت‌بام، وقتی بدون دادرسی عادلانه، بدون مشخص شدن حقیقت، تبدیل می‌شود به نوعی از کینه‌جویی، انتقام‌کشی، همان عکس‌های سران نظامی رژیم گذشته که در روزنامه‌ها منتشر می‌شد، همه آن‌هاست که زمینه‌سازی می‌کند برای اینکه گروه پشت گروه قربانی خشونت بشوند. ببخشید، وسط حرفتان پریدم.
مریم شیرین‌سخن:
نه، دقیقاً درست می‌گویید. من به قسمت پیش‌زمینه‌های مردمی پرداختم، ولی دقیقاً از جایی که اعدام‌های پشت‌بام مدرسه رفاه و بعد به ترتیب وزرا و سران نظامی حکومت قبلی اعدام شدند و بعد به همین ترتیب جلوتر آمدیم و این سرکوب‌ها بزرگ‌تر شدند و به درون مردم هم آمدند.
خانم فروهر، می‌خواستم اگر که امکانش است، به عنوان یک دادخواه، که در حقیقت شما سمبل دادخواهی هستید در جامعه ایران، برای من شخصاً و برای خیلی‌های دیگر، می‌خواستم از تجربه شخصی خودتان، اگر امکان دارد، بگویید. شما چطور با این خشم و کینه کنار آمدید؟ و یا همین تجربه شخصی خودتان، اگر که امکانش باشد.
پروستو فروهر:
ببینید، مسئله این است که آن‌قدر ممکن است کسانی زخم خورده باشند که این زخم آن‌قدر آزاردهنده و دائم حاضر باشد که از کشته شدن کسانی که در سرکوب مردم نقش اساسی داشتند خوشحال بشوند. من اصلاً نمی‌خواهم بر این قضاوتی داشته باشم. این حق هر کسی است که هر واکنش حسی فردی نسبت به چنین چیزی داشته باشد. به نظرم آنجایی که مسئله اساسی است این است که ما این را، این خوشحالی را، به جای دادخواهی اشتباه نگیریم.
یعنی دادخواهی را به عنوان یک سازوکاری که حقوق‌مدار است و می‌خواهد حقوق فرد را در مقابل یک سیستم سرکوبگر، در واقع پایش بایستد و همان‌طور که همه دوستان اشاره کردند، مسئله حقیقت و بعد عدالت، عدالت به عنوان اصلی که جدایی‌ناپذیر است از مسئله دادخواهی، به آن برسند. اینجاست که خلط مبحث پدید می‌آید. هر نوعی از ارضا شدن احساسات فردی را نمی‌شود در آن چارچوب قرار داد، بلکه دقیقاً بایستی این مرزکشی را کرد.
اما در مورد تجربه فردی، ببینید، من هم مانند بسیاری، بسیار یعنی فکر می‌کنم هیچ کسی که عزیزی را به سرکوب حکومتی، چه آن‌ها که عزیزانشان اعدام شدند در طول سال‌ها و چه آن‌هایی که به هر صورت قربانی قتل‌های سیاسی شدند، چه آن‌هایی که در قیام‌های مختلف کشته شدند در طی سال‌ها، همواره لحظه‌های کلنجار با حس خشمی که نمی‌تواند آدم مهارش بکند و بسیار دشوار است با آن کلنجار رفتن را داشته‌ام.
و موقعیت‌هایی که واقعاً، می‌دانید، مسئله استیصال در مقابل دستگاهی که هر آنچه تلاش می‌کنی، هر چقدر ایستادگی می‌کنی، باز هم به یک سدی برخورد می‌کنی که انگار نمی‌توانی از آن عبور کنی. این در جان آدم رسوب می‌کند و موقعیت‌هایی پدید می‌آورد که فکر می‌کنی هیچ راهی نداری. این لحظه استیصالی که بسیاری از، خشم و استیصالی که بسیاری از کسانی که شاهد چگونگی خشونت لجام‌گسیخته بر ضد قیام‌کنندگان در دی ماه بودند، تعریف می‌کنند، این‌ها را واقعاً من فکر می‌کنم بسیاری از ما، شاید همه ما که عزیزانی از دست دادیم و تلاش کردیم برای دادخواهی، می‌شناسیم. این باری است که می‌کشیم.
مسئله بر سر این است که از دل چنین تجربه‌هایی چگونه تلاش می‌کنیم برای اینکه فرهنگی استخراج کنیم که بتواند موقعیت سرکوب را تغییر بدهد، که دستگاه قدرت در یک جامعه خودش را متعهد بداند و متعهد بشود نسبت به حقوق همه شهروندان، با هر عقیده و از هر طیف و هر تفاوتی که با هم دارند. می‌دانید، این است وظیفه دشواری که من فکر می‌کنم بسیاری از کسانی که در طی سال‌ها در روند دادخواهی تلاش کردند، یک جوری انگار که این راه را پیش بردند.
من خودم بسیار آموختم از آنچه که خانواده‌های دادخواه دهه ۶۰ و به ویژه خانواده‌های خاوران، که همچنان هم پافشاری می‌کنند روی حقوق عزیزانشان که از دست رفتند و به رسمیت شناخته شدن این جنایتی که بر ضد طیف وسیعی از جوانان این جامعه انجام شد در آن موقع. یعنی یک روند، و ما در این روند، آن درد مشترک به نوعی تبدیل شده به یک راه مشترک. ایستادن سر اصول مشترک که همان دادخواهی است.
منتها خب، در طی سال‌های اخیر، به ویژه این انباشت رنج به نوعی شاید باعث این شد که این فوران خشم تبدیل بشود به نوعی از زبان کینه‌ورزی، زبان انتقام‌جویی. و من می‌دانم که بسیاری از ماها در گفت‌وگوهای مثل اینجا در سطح بزرگ‌تر، در نوشته‌ها یا در گفت‌وگوهای فردی تلاش کردیم که این تجربه را در واقع نگذاریم که به آن کینه‌ورزی در واقع یک جوری محدود بماند، بلکه بتواند خودش را از این تله انتقام و کینه‌ورزی نجات بدهد برای اینکه بتواند راه باز بکند به آینده.
من یک اشاره‌ای بکنم. برای من به شخصه، آنچه که شاید بسیاری جنبش‌ها در جامعه ایران پدید آمد، ولی آنچه که من همواره می‌توانستم خودم را با آن یک جوری هویت مشترک حس بکنم، بدون هیچ قید و شرطی، جنبش «زن، زندگی، آزادی» بود. و آنجا این نگاه به زندگی، این پذیرش تکثر و اینکه زن به عنوان دیگری مطلق در جمهوری اسلامی، در واقع به رسمیت شناخته بشود، به عنوان نیروی پیش‌برنده به سوی آینده، این به نظرم بسیار مایه می‌گیرد از تمام حرکت‌های دادخواهانه و به نوعی در واقع افق باز می‌کند برای اینکه عدالت، امید به آینده، زندگی را در یک راستا قرار بدهد و خودش را بتواند رها بکند از آن حس‌هایی که می‌کشدش به عمق رنج و آن رنج را تبدیل می‌کند به نوعی از حس انتقام‌جویی.
این‌ها هم پروسه‌های فردی است و هم به نظر من اجتماعی، و بسیار مهم است که ما سرش حرف بزنیم. ولی برگردم به آن چیزی که شما می‌خواستید بشنوید: تجربه فردی. به نظرم این بسیار مهم است که ما این لحظه‌های رنج را به رسمیت بشناسیم و با آن‌ها صرفاً برخورد نظری نداشته باشیم. این‌ها واقعیت‌های تلخ جامعه ماست که انگار در سلول‌سلول این جامعه همین‌طور زق می‌زند.
پروستو فروهر:
وقتی مثل من شما چنین سرگذشتی را با خودتان حمل می‌کنید، این سلول‌ها، این درها بیشتر باز می‌شود برای گفتن. من بسیار تجربه کردم کسانی را که از رنج مشترکی گفتند، ولی جای دیگر نمی‌گویند این را یا نگفته بودند، برای اینکه امکان گفتن از چنین رنج‌هایی تا سال‌های طولانی وجود نداشته. بسیار سرکوب شده، بسیار تحت فشار قرار گرفته.
همین الان شما ببینید که بسیاری از خانواده‌ها تحت فشار قرار می‌گیرند از سوی دستگاه سرکوب برای اینکه حتی زندانی شدن عزیزشان را خبررسانی نکنند. تحت فشار قرار می‌گیرند برای اینکه برای گرفتن جسد عزیزشان بیایند بنویسند که چه می‌دانم، در اثر یک بیماری کشته شده. حتی بی‌شرمی را تا آنجا می‌رسانند که بیایند بنویسند که عضو بسیج بوده تا جسدش را تحویل بدهند. ما بسیار چنین نمونه‌هایی در طول دوره‌های مختلف خیزش‌های مردم داشتیم، این نمونه‌ها را.
یعنی این را بایستی به آن مجال داد که گفته بشود. گفته شدن چنین دردهایی، چنین تجربه‌هایی، بخشی از همان دادخواهی است. به رسمیت شناختن این رنج عظیمی که زیر پوست جامعه دل‌دل می‌زند و بعد آن وقت می‌تواند از دلش همان لحظه‌های استیصالی دربیاید که حتی فکر نمی‌کند به اینکه چه بلایی به سر شهر من، خانه من، همسایه من خواهد آمد اگر بمب فرو بریزد و امید می‌بندد حتی به چنین کجراهی.
این‌ها تلنبار رنج است در این جامعه و من فکر می‌کنم که ما نسبت به این بسیار مسئولیم، به لحاظ انسانی و اجتماعی، به لحاظ به رسمیت شناختنش، شنیدنش و در عین حال حرمت‌گذاری به آن و در یک گفت‌وگویی، تلاش برای اینکه راه باز بکند به سوی عدالت‌خواهی، به سوی ثبت این رنج‌ها و نه در یک دور بسته‌ای کشیدنش به حس انتقام.
مریم شیرین‌سخن:
بسیار سپاسگزارم. بسیار زیبا گفتید: به رسمیت شناختن رنج انسان‌ها، که کم هم نداریم انسان‌هایی که رنج کشیدند در این دوره چهل‌وهفت‌ساله.
و امیدوارم که جامعه ما بتواند تجربه‌هایی مثل تجربه دادگاه نورنبرگ را تجربه بکند، که پس از آن هم یا بعد از آن هم حکم اعدام در کشوری مثل آلمان برای همیشه لغو شد. امیدوارم که جامعه ما بتواند با مبارزه یک جنبش دادخواهی به آن سمت پیش برود.
آقای آرش، من می‌بینم که در قسمت گوینده‌ها (speakers) هستید، اگر که صحبتی دارید، حالا در این موضوع یا در موضوعی که می‌خواهید صحبت بکنید.
آرش:
راستش خانم فروهر، اول اینکه من یک عرض ارادت ویژه و ادب خدمت شما دارم. شما با بلند کردن صدای نه به جنگ و اشک‌های شما در بی‌بی‌سی فارسی (BBC Persian)، من اشک ریختم و این را بدانید که جایگاه ویژه‌ای برای خیلی از ماها دارید شما.
من فقط یک نکته دارم اینکه کشتار مدرسه میناب یک محک مهمی بود که تفاوت بین خونخواهی و دادخواهی روشن بشود. گویا برای خیلی از روشنفکرانمان، الیت (elite) ما و حتی به ظاهر دادخواهانمان خیلی سخت بود که محکوم کنند کشتار میناب را. و سؤال من این است که بوده و هست، مگر فرقی دارد گلوله سرکوبگر یا چاقوی حکومتی قاتل خانواده فروهر یا بمب‌های آمریکایی و اسرائیلی که قاتل بچه‌های میناب شد؟ به هر حال جان عزیز، جان عزیز است و قتل هم قتل است و قتل خوب و بد هم نداریم.
و همین اتفاقاً باعث شد که من به شخصه یک بازنگری کنم در مورد مسئله دادخواهی و بیشتر از پیش برای من ثابت شد یگانگی حرکت شما و دادخواهی شما، یا جناب علیرضا رجایی که جان و تنشان را داده برای آرمان‌هایش.
اما راستش من این روزها یک دغدغه‌ای دارم اینکه صداهای امثال من نوعی است که نه عاملیتی داریم، نه مرجعیتی داریم و نه رسانه‌ای. من یک تعبیری دارم، می‌گویم که ما مثل جزیره‌های دور از هم افتاده‌ایم و من گمان می‌کنم امثال شما می‌توانید مثل این بندهای تسبیح، صدای ما بی‌صدایان باشید و صدای امثال شما و جناب رجایی بیشتر باید شنیده بشود. مطمئن باشید هزاران مثل من هستند که با روح و جان حامی این تفکر شما هستند.
من فکر می‌کنم اگر زودتر اقدامی انجام نشود، باز هم همین گروه‌ها و جریان‌های پوپولیستی (populist) جنگ‌طلب مثل قارچ رشد خواهند کرد و باز هم این تفکر ما را به حاشیه می‌برند و از دادخواهی به خونخواهی می‌رسند و بمباران را به مسئولیت حمایت (R2P) تعبیر می‌کنند و همه مسائل را، به این راحتی جان آدم‌ها را، ساده‌سازی می‌کنند برای آن ایده‌هایی که دارند که آیا به نتیجه برسد یا خیر.
ارادت دارم خدمتتان. امیدوارم صدای شما پررنگ‌تر بشود در جامعه، چون واقعاً فکر می‌کنم این روزها بیشتر از هر زمان دیگری به امثال شما نیاز داریم.
پروستو فروهر:
اولاً تشکر ویژه می‌کنم از ایشان و واقعاً ممنونم. ولی می‌خواستم به یک نکته‌ای توجه بدهم. ببینید، مریم جان، خودتان هم اشاره کردید به تمام آن شیوه‌های در واقع تخریبی، توهین و افترایی که به راه افتاد بر ضد کسانی که سعی می‌کردند که فضا باز کنند، مثل من، مثل بسیاری کسان دیگری که به این توجه بدهند که نگاه کنید، همان‌طور که آرش عزیز گفت، انضمامی ببینید این مسئله جنگ را و ببینید که کشورمان کجاست، توسط چه نیروهایی دارد به آن حمله می‌شود و چه پیامدهایی خواهد داشت.
این صداها مورد هجمه واقعاً غریبی قرار گرفتند. از قبلش هم بود، از همان دوران جنگ دوازده‌روزه واقعاً به صورت سازمان‌یافته و به صورت واقعاً می‌شود گفت خیلی دقیقی تلاش از این می‌شد برای اینکه این صداها خاموش بشوند. من خودم به شخصه تجربه حقیقتاً سنگینی در مورد هجمه‌ها کردم. آن به کنار، من آدم پوست‌کلفت، همیشه سر حرف خودم می‌ایستم.
ولی مسئله سر این است که اگر که این صداها بخواهند بلند باشند، اتفاقاً آرش جان، صدای آن بدنه اجتماعی را احتیاج دارند که موافق آن‌هاست. ما اگر که به جامعه مدنی و حرکت این جامعه برای دستیابی به حقوقش و برای پیشبرد ایده‌هایش اعتقاد داریم، هر یک صدایی در واقع صدای مهمی است. بنابراین فقط صداهایی که از ابتدا شاید به دلیل حالا شناخته‌شدگی بیشتر صدای بلندتری هستند کافی نیست. این نیاز دارد به اینکه یک جریان بتواند بسازد. جریان را صداهای بلند نمی‌سازند، بدنه اجتماعی است که می‌سازد.
پس بایستی ما هر کدام سر جای خودمان، با صداهای بلند و کوتاهمان، بتوانیم این را انعکاس بدهیم و حضور فعالانه هر کسی در این زمینه به نظرم مهم است. من خواستم فقط به این توجه بدهم که این مسئولیت همه ماست. واگذار نکنیم به آن‌هایی که رسانه‌های پرسر و صدا دارند، بودجه‌های عجیب‌وغریب دارند، با لابی‌های عجیب‌وغریبی در ارتباط‌اند و به هر صورت در یک ساختار قدرتی قرار دارند که سعی می‌کند هژمونی خودش را غالب بکند و از هیچ شیوه تخریبی نادرستی ابا نکرد.
بنابراین ما بر همان مسئله حمایت و هم‌بستگی در پیشبرد این صداها هم مهم است و هر صدایی سر جای خودش به نظرم بسیار، بسیار مهم است برای اینکه این بدنه بتواند قوی بشود.
مریم شیرین‌سخن:
آقای محسن، دست شما بالا بود. روی صحنه (stage) هستید الان، اگر که امکان صحبت دارید.
محسن:
خانم فروهر، من هم مثل شما دادخواهم.
[سرفه]
پدر و عموی من سال شصت اعدام شدند و حتی اجازه دفن به ما ندادند و متأسفانه در حیاط منزل دفن شدند.
نمی‌دانم چرا نمی‌توانم حرف بزنم.
[سرفه]
مدت‌هاست در این کلاب‌هاوس (Clubhouse)، خانم فروهر، ما از مخالفت با حمله نظامی به ایران حرف می‌زنیم.
[سرفه]
متأسفانه اگر یک ذره فرصت بدهید، من دوباره صحبت کنم.
پروستو فروهر:
من واقعاً یک اشاره‌ای کردم در صحبت که این یک درد مشترکی است و بعضی وقت‌ها وقتی که ما به هم می‌رسیم، همان‌طور که الان شما، دوست عزیز، آقای محسن، انگار که آدم مجال این را پیدا می‌کند که از تاریخی بگوید که خیلی جاها گفته نشده و آن وقتی که این آنچنان سنگین است بر شانه و ذهن ما که دچار همین لکنت می‌شود. یعنی واقعاً لکنت به عنوان یک خصیصه‌ای که بسیاری انسان‌ها در جامعه ما در تجربه این رنج سنگین، این مسئله صرفاً هم رنج نیست، بیداد است. این بیداد سنگین چنین ردی بر جا گذاشته اینجا و آنجا.
و آن وقت در چنین مهلت‌هایی که انگار همدیگر را پیدا می‌کنیم، امکان بروز پیدا می‌کند و این تجربه واقعاً تجربه‌ای است که من سال‌هاست که برایم به عنوان یکی از گران‌قدرترین تجربه‌های این راه است. برای اینکه این لحظه‌ای است که این دردها به هم می‌پیوندد و امکان بروز پیدا می‌کند.
و وقتی که ما از به رسمیت شناختن این ظلم سنگین، این زخم‌های عمیق، این رنج سنگین حرف می‌زنیم، دقیقاً همین است که قدم اولش به رسمیت شناختن این است. به رسمیت شناختن این رنجی است که حتی در یک لکنتی نمی‌تواند خودش را تبیین بکند، این‌قدر که عمیق است. و علی‌رغم تمام آنچه که به هر صورت مسئله جنگ بر جامعه ما دارد تحمیل می‌کند، مسئله دادخواهی در مقابل چه ظلم‌های این سیستم و چه در دقیقاً به رسمیت شناختن تک‌تک قربانیان این جنگ، که آن هم مسئله سلطه است، مسئله گرفتن عاملیت از جامعه ماست.
این به نظرم وظیفه ماست که به هم پیوندش بزنیم و یک جوری این جامعه‌ای را که از دو طرف در واقع در منگنه حق‌کشی قرار گرفته بتواند از دل همین کنار هم قرار گرفتن‌ها و به هم پیوستن صداهای کوچکش بتواند آن عاملیتی را که سال‌ها سرش تلاش کرده، ذره‌ذره پس گرفته از سیستم سرکوب، بتواند آن را باز هم حفظ بکند، و بدون اینکه در مقابل این سیستم، آن حقانیت دادخواهی و حق‌خواهی خودش را حتی در چنین شرایطی لحظه‌ای فروگذار بکند.
این به نظرم استقلال جریان دادخواهی از ساختارهای قدرت، یک مسئله‌ای است که از دل حرکت‌های جامعه مدنی بیرون می‌آید و در پیوند با آن است که می‌تواند به آن افق آینده چشم بدوزد. این را بایستی هی دائم رویش فرهنگ‌سازی بکنیم، بگوییم و کنار هم بایستیم برای چنین چیزی.
واقعاً یاد پدر و عموی عزیزتان گرامی، آقای محسن.
[گوینده ۶]
معذرت می‌خواهم اگر یک مقدار احساساتی شدم. می‌توانم حرفم را بزنم؟
پروستو فروهر:
بفرمایید، بفرمایید.
محسن:
بله، من می‌خواستم این را عرض کنم. مدت‌ها در این کلاب‌هاوس (Clubhouse)، ما در مخالفت با حمله نظامی به ایران و رنجی که مردم ایران می‌برند حرف می‌زنیم و نظراتمان را می‌گوییم. متأسفانه از فحش و تهمت کم نشنیدیم، که خب، اینجا اکثر عزیزانی که روی صحنه (stage) هستند می‌دانند من در مورد چی دارم صحبت می‌کنم.
و دردناکش اینجاست که فحش را از طرف کسانی می‌خوریم که کمترین هزینه‌ای هم در مواجهه با رژیم پرداخت نکردند و به کسانی که مثل من، که تمام زندگی‌مان را تحت شعاع قرار داده این رژیم، فحاشی می‌کنند و خیلی راحت ما را وصل می‌کنند به رژیم.
با خودم می‌گفتم که خب، این‌ها که من را نمی‌شناسند. خب، ما یک موقع‌هایی هم در مورد موضوعات شخصی خودم، برای اینکه از این گزند که من را به جمهوری اسلامی وصل بکنند، گاهی اوقات می‌گویم روی صحنه‌ها (stages) که من با یک همچین پیشینه‌ای دارم مخالفت می‌کنم با حمله نظامی به کشورم.
ولی می‌گفتم خب، این آن مخاطبی که آن پایین صحنه (stage) نشسته، آن که نمی‌داند که من با چه پیشینه‌ای اینجا نشسته‌ام. خب، فحش می‌دهد. تا اینکه حجم فحاشی‌ها به خانم فروهر را که دیدم، متوجه شدم که خیلی مشکلات ما ریشه‌ای‌تر و عمیق‌تر از این حرف‌هاست که اساتید باید در موردش ریشه‌یابی بکنند، که این یک معضل بزرگی است.
خلاصه خواستم بگویم که، خلاصه، خانم فروهر، وجود شما برای ما خیلی باعث دلگرمی است. وقتی کسی همه چیزش را جمهوری اسلامی از او گرفته و من به عنوان هم‌درد شما، که فکر می‌کنم بیشتر از سایرینی که شنونده هستند شاید متوجه باشم که بر شما چه گذشته، ولی با همه این مشکلات، با همه این جنایت و رنجی که به شما تحمیل شده، حاضر نشدید رنج مردمتان را در ازای گرفتن انتقام از قاتلان پدر و مادرتان تحمل بکنید. این واقعاً اوج خصائل انسانی شماست و این باعث افتخار ماست که شما در جمع ما هستید و از هم‌کلامی شما خوشحالم و عذرخواهی می‌کنم بابت اینکه احساساتم را نتوانستم کنترل کنم و باعث تکدر خاطر شدم.
پروستو فروهر:
روح عزیزتان را می‌بوسم. خیلی ممنون.