م
عنوان اپیزود
مهمان
۰:۰۰

پسا جنگ و تجربه شکست جمعی

اپیزود 8

امین بزرگیان با تمرکز بر مفهوم «جامعه» تلاش می‌کند تصویری متفاوت از آنچه در جنگ و پس از آن رخ داده ارائه دهد؛ تمایزی میان امت، ملت و جامعه، و این پرسش که در نهایت چه کسی موضوع اصلی سیاست است: هویت‌های انتزاعی یا انسان‌های واقعی با تجربه زیستن مشترک .
او نشان می‌دهد که چگونه در جریان جنگ، ایده‌هایی شکل گرفت که در آن‌ها «نجات» با «ویرانی» یکی شد و شهروندان عادی به حاشیه رانده شدند. در این چارچوب، از یک «شکست جمعی» سخن می‌گوید؛ شکستی که نه‌فقط شامل حامیان جنگ، بلکه حتی مخالفان آن نیز می‌شود، چرا که جامعه مدنی تضعیف شده و هزینه‌های انسانی و اجتماعی جنگ بر جای مانده است.

درخشان‌ترین لحظه در جنگ چهل‌روزه، رخدادی بود که نه فقط ایرانیان بلکه بیش از آن، نظر دیگران را به خود جلب کرد؛ تا حدی که به گفتار فرمانده نیروی هوایی امریکا نیز سرایت کرد، جایی که در جلسه‌ای در کنار ترامپ، گزارش داد: هر جا می‌رفتیم، آدم‌هایی با اسلحه‌های ساده به ما حمله می‌کردند؛ گزارشی کوتاه که تمام گفتارهایی که ترامپ و اپوزیسیون حامی او در استقبال همه ایرانیان از بمباران کشورشان گفته بودند را دود کرد و در لحظه‌ای بی‌اعتبار ساخت. این لحظه‌ی اسطوره‌ای از مداخله آدم‌های عادی در مراقبت از خانه و زندگی‌شان، مثالی روشن از آن چیزی است که می‌توان «جامعه» نامید.

جامعه عبارتی است که سردرگمی ساخته است. جامعه دقیقاً چیست؟ چه مردمانی جامعه‌اند؟ آنان که در خیابان‌های کشورهای غربی همچنان در حمایت از جنگ در حال رقص‌اند، جامعه ایران‌اند، یا آنانی که در خیابان‌های شهرهای ایران در خلال این دوران حاضر شده‌اند؟ در هر لحظه، تجمعات و گروه‌هایی از مردم، جامعه نامیده می‌شوند که از تنافری بی‌حد برخوردارند که به سختی می‌توان آن‌ها را در کنار هم قرار داد. اما جامعه چیست؟

برای شناخت جامعه باید سه مفهوم را از هم متمایز کرد: امت، ملت، جامعه.
آن چیزی که ما تحت عنوان امت (Ummah) میشناسیم، مفهومی است از اجتماع مردم که حول و حوش نوعی متافیزیک مذهبی سامان می‌گیرد. همچنین ملت (Nation) به‌عنوان مفهومی بسیار متاخرتر و در نسبت با دولت-دولت مدرن نیز در نسبت با متافیزیک جدیدی شکل گرفته که آن را تحت عنوان ناسیونالیسم می‌شناسیم. نکته کلیدی اینجاست که امت و ملت لزوماً با مفهوم جامعه یکی نیستند. وقتی از جامعه صحبت می‌کنیم از ساحتی دیگر سخن می‌گوییم.
در هسته‌ی هر دو مفهوم ابتدایی، یعنی امت و ملت، همواره ما با نوعی نفی «دیگری» روبه‌رو هستیم. در واقع، بنیان این دو صورت‌بندی بر «هویت‌گرایی» است. امتْ دیگریِ مذهبی را نفی می‌کند، و ملتْ دیگریِ ملی یا قومی را با چیزی که تحت عنوان ناسیونالیسم پرخاشگر مدرن می‌شناسیم، جدا می‌کند. اما بنیان مفهوم جامعه بر اساس نوعی پذیرش دیگری است. به تعبیری دیگر، جامعه ساحت زیستن است، نه ساحت متمایز کردن. در جامعه تمایزها پذیرفته می‌شود. ساختار جامعه بر تقسیم کار یا به تعبیری دیگر تمایزِ هویتی است. در واقع، جامعه اساساً با تفاوت ساخته می‌شود. در جامعه تمایزهای همه افرادی که برخوردار از یک تجربه مشترک زندگی‌اند به رسمیت شناخته می‌شود. به عنوان نمونه، ما وقتی از جامعه ایران صحبت می‌کنیم، اهالی افغانستان نیز که سال‌ها در این کشور با مصائب و خوشی‌هایش زندگی کرده‌اند را نیز شامل می‌شود؛ مهم نیست که آن‌ها هویت ملی دیگری دارند.

خلاصه، وقتی از جامعه سخن می‌گوییم یعنی پذیرفتن همه آنهایی که در یک محدوده جغرافیایی، تجربه زیستن مشترکی دارند. جامعه مجموعه‌ای است از آدم‌های عادی، موجوداتی گوشت و پوست و استخوان‌دار که با زیستن‌شان هویت می‌یابند. اما در امتْ گروه اجتماعی به‌طور مدام با اسلام تخیلی، یا شیعه‌ی تصوری هویت‌یابی می‌کند؛ فیگورها و آرمانی در آن ذخیره است که اگر لازم باشد آدم‌ها در راهش حتی از جان خود می‌گذرند. در مفهوم ناسیونالیستی ملت نیز ایران تصوری ساخته می‌شود که چنان می‌تواند استعلایی شود که افرار را به این موقعیت تناقض‌نما بکشاند که برای نجات ایران خواهان حمله به ایران، کشته شدن آدم‌ها و تخریب مادیت آن شوند.
آنچه از چندی پیش از جنگ و حول‌وحوش حمایت از آن در بین جامعه ظاهر شد، به ما کمک می‌کند تا متوجه شویم که نیروهای ضد جامعه چه‌گونه درون گروه‌های اجتماعی تولید می‌شوند؛ و جامعه در مغناطیس سازه‌هایی چون امت و ملت، گم می‌شود. از آن ایده‌ای که قائل به این بود که جنگ نعمت است تا آن دیدگاهی که می‌گفت ترامپ بزن، در همه این صورت‌بندی‌ها، شهروندان عادی یعنی جامعه، به چیزی بی‌اهمیت مبدل می‌شود که نمی‌تواند وضعیت را راهنمایی کند.
از سال‌ها پیش به مرور، ایران به چیزی تصوری مبدل شد؛ وضعیتی که بدینجا ختم شد که ایرانیانی توانستند تصور کنند که سعادت ایران هیچ تضادی با این ندارد که زیرساخت نداشته باشد، شکست بخورد، ویران شود و آدم‌هایش بمباران شود؛ به تعبیری به چیزی «تقدیم شود». حتی کار تا جایی بالا گرفت، که نابودی با نجات یکی شد. با فیگورهایی چون داریوش و کوروش و نوعی تاریخ‌نگاری تخیلی، در تمامی این سال‌ها، این ایده تصوری ساخته شد، همانطور که در همین فرم اجتماعی، امت با نوعی شیعه تصوری و در دستگاه تبلیغات رسمی ساخته شده بود.

شاید اکنون با این صورت‌بندی بهتر بتوان به این سؤال پاسخ داد که چه کسانی در جنگ چهل‌روزه پیروز شده‌، و چه کسانی شکست خورده‌اند؟ وقتی از شکست و پیروزی صحبت می‌شود باید بپرسیم که متعلق به کدام ایده هستند؟ از چه خاستگاهی صحبت می‌کنند؟ از خاستگاه امتْ شکست و پیروزی را صورتبندی می‌کنند یا ملت؟
به نظرم اگر چنانچه بپذیریم که اکنون وارد وضعیت «پسا جنگ» شده‌ایم، اعضای جامعه ایران با یک شکست جمعی روبه‌رو شده‌اند. به تعبیری، ما در سطح عمومی و در ساحت جامعه، شکست خورده‌ایم. آنهایی که قائل بودند به اینکه جنگ نجات‌بخش است و می‌تواند ما را نجات دهد و آزادی بیاورد، به جد شکست خورده‌اند. آن‌ها به‌وضوح، نتیجه افکار و اقدامات‌شان را می‌بینند؛ وضعیتی که نه تنها جنگ حکومت را برنینداخته که آن را تقویت کرده، نظمی وراثتی را مستقر کرده، و نیروهای نظامی را بیش از پیش حاکم کرده است. عجیب نیست که نیرویی که در جنگ فعال‌تر بوده و هزینه داده است، بیشتر از هر جریانی از منافعش در پسا جنگ برخوردار شود. یکی از مهمترین استدلال‌های مخالفان جنگ متکی بر این واقعیت تجربی بود که جنگ، جنگاوران را ارتقا می‌دهد. جمهوری اسلامی در جریان جنگ ایران و عراق به جمهوری اسلامی، آنگونه که تجربه می‌کنیم، تبدیل شد. آن چیزی که ما تحت عنوان جمهوری اسلامی می‌شناسیم در جنگ ایران و عراق تولید شد. اگر جنگ نبود، به هیچ عنوان ما چنین جمهوری اسلامی‌ای نداشتیم؛ جنگ این امکان را فراهم کرد، و در آینده نیز جنگ متأخر چیزهایی را برای طبقه حاکم فراهم خواهد کرد که در وضعیت طبیعی دست یافتن به آ‌نها ممکن نبود.
اما تجربه شکست، محدود به حامیان جنگ نیست. آن بخشی از جامعه مدنی که مخالف جنگ بود و امروز خوشبختانه می‌بیند که طرح شرورانه نتانیاهو و ترامپ درباره ایران محقق نشده است، حتی آن نیروها نیز احساس شکست خواهند داشت. آنها می‌بینند که جامعه مدنی نابود شده است، متوجه‌اند که تاب‌وتوانی چه بسا قوی‌تر برای مبارزه با دولت در مقایسه با قبل از جنگ نیاز دارند، آنها ویرانی‌ها و جان‌های ازدست‌رفته را می‌بینند و غیره. این خرابی گسترده تجربه شکستی عمیق می‌سازد. بازپس‌گیری خیابان و فضاها دیگر به این سادگی نیست و اتهام «دشمن»شدن توسط حکومت در شرایط پسا جنگ ساده‌تر می‌شود.
بنابراین در ساحت جامعه، پسا جنگ مالامال از تجربه شکست جمعی است، هرچند که در ساحت امت یا ملت می‌توان ساعت‌ها از پیروزی سخن گفت. ایران توانسته است با دفاعی هوشمندانه، دو قدرت بزرگ نظامی دنیا را شکست دهد و آن‌ها را ناکام بگذارد و به زحمت بیندازد؛ آنگونه که در افکار عمومی دنیا و در بین سیاستمداران و کارشناسان حوزه بین‌الملل از آن سخن می‌رود.

شکست جمعی اما می‌دانیم که می‌تواند جهش‌هایی جمعی نیز بسازد. تاریخ به ما یاد می‌دهد که شکست جمعی تکیه‌گاه انتقال به وضعیتی نو بوده است. در هر نشانی از پیشرفت، سال‌ها شکست را در اعماق می‌توان پیدا کرد. امیدی که در ناامیدی ذخیره است، محصول چنین منطق اجتماعی است؛ اما این جهش تنها از طریق اندیشه رادیکال به خود ممکن است. از موقعیتی سخن می‌گوییم که شکست‌خوردگان بازمی‌گردند و به آنچه کرده‌اند، می‌اندیشند: اینکه ما چه تعریفی از پیشرفت داشتیم؟ چه فهمی از سعادت، آزادی و عدالت اجتماعی داشتیم؟ امیدواری این است که جامعه بتواند به آن نیروهایی که در این سال‌ها در فرآیند طبیعی جامعه اختلال ایجاد کرده‌اند و رؤیاهای جعلی فروختند، فکر کند و برای آن چیزی که تحت عنوان زندگی اشتراکی می‌شناسیم، کل حیات فکری و جمعی خود را بازبینی کند. سؤالی باید دوباره از خود پرسید: چگونه می‌شود زندگی بهتری داشت؟ کجا را اشتباه رفتیم و چه باید کنیم؟
ناامید شدن از ایده‌هایی چون رژیم چنج و اپوزیسیون راست‌گرای فاسد حامل آن (همان شلیک با اسلحه‌های ساده) ، قطعاً امکاناتی را برای امر سیاسی-اجتماعی در ساحت جامعه فراهم خواهد ساخت تا بتوان از سیاست‌های مرگ، خودمان را نجات دهیم.