جبر جو چگونه انسانها را میشکند؟
اپیزود 2
متن کامل اپیزود
خب، البته بگویم که تقصیر شما هم نیست، تقصیر من هم نیست، ضرورت کار است. این همه مطالب جدی و خیلی مهمی را که شما پرسیدید، من سعی میکنم فهرستوار، در محدوده وقتی که به من دادید، بگویم. اما قبل از همه، من دوست دارم فضایی را که خودم در آن زیستم برایتان بگویم و آن اینکه دفعه پیش از شعر ابوالقاسم شافعی، شاعر تونسی، برایتان گفتم. میخواهم بگویم که بخشی از پاسخهایتان، این بیت آخر شعر او است برای خیلی از ما که ترجمهاش را میخوانم:
«و آن که عاشق رسیدن به قله کوهانی است، تا ابد در میان گودالها زندگی خواهد کرد.»
این یک شعار نیست، این یک رهنمود زندگی است و این راهنمود زندگی میتواند، که بعداً در ادامه صحبت هم به آن میپردازم، برای ما بسیار راهگشا باشد. پاسخ بخشی از سؤالهایی را که فرمودید، من معطوف به همین عبارت میکنم.
در مورد جامعه مدنی که فرمودید، البته جامعه مدنی تعاریف گوناگونی دارد. حداقل سه دستهبندی، یا سه کارکرد و سه نوعش را ما میشناسیم: جامعه مدنی نوع هگلی که در خدمت دولت است، جامعه مدنی مستقل از دولت که تفسیر و تعبیرهای توکویل است، و جامعه مدنی علیه دولت که بیشتر نقطهنظرات آنتونیو گرامشی است. من البته نمیخواهم در این محدوده کوتاه وارد هر یک از این عناوین شوم. این را به اختصار عرض میکنم تا دانسته شود که ما وقتی از جامعه مدنی صحبت میکنیم، بدانیم دقیقتر درباره چه صحبت میکنیم.
اما در پاسخ به پرسش شما که فرمودید آیا در جنگ فضا برای کنش اجتماعی بسته میشود، پاسخ من آری و نه است. یعنی پاسخ من هم آری و هم نه است، بسته به اینکه ما، یعنی مردمیان و عاملین و شرکتکنندگان و فعالین جامعه مدنی، چگونه با حادثه یا بحران یا فاجعه، هر حالتی از آنها که پیش میآید، برخورد کنیم. و در اینجا که مورد بحث ما است، در مورد جنگ و دقیقتر بگویم تجاوز نظامی جنایتکارانه دو نیروی امپریالیستی و صهیونیستی، در این صورت، اگر نگاه کنیم، در دوران همین جنگ سیونهروزه هم ما شاهد حضور فعال جامعه مدنی بودیم. ترکیبهایی از امدادهای گوناگون دولتی و غیردولتی، بهخصوص غیردولتی، ارزاق، روحیهرسانیهایی که شبها و در زمانهای مختلف در میادین برگزار میشد، حفظ خیابان در کنار میدان، و روزهای آخر که بسیار شکوهمند بود، روزهای آخر آن ماجرای زنجیرهای عظیم انسانی، اینها همه نمادها و نمودهایی از جامعه مدنی ایران بود.
البته این کار جامعهشناسان است که بیشتر به این بپردازند. یک اشاره دیگری هم بکنم. انقلاب پنجاهوهفت هم محصول همافزایی شبکههای سنتی موجود در جامعه، هیئتهای مذهبی، تکایا، مسجدها و... که در واقع یک نوع جامعه مدنی سنتی را نمایندگی میکردند، با روحانیت، با روشنفکران، با هنرمندان، با نیروهای سیاسی بود که توانست آن وضعیت بسیج تودهها را به منصه ظهور برساند، به عمل برساند و به پیروزی...
پس بنابراین، بسته به شرکت افراد و جریانها در دوران بحران و در اینجا جنگ، ما میتوانیم به این سوال پاسخ بدهیم که آیا جامعه مدنی، که بیشتر اینجا مدنظر من جامعه مدنی مدرن یا شبکههای اجتماعی مدرن است، در کنار و نه در تقابل با شبکههای سنتی، میتواند عمل کند یا نه. شبکههای سنتی از گذشتههای دور، از صدها سال پیش، کارشان را میکردند، بهخصوص از دوران مشروطیت، و ما روزبهروز در پوست انداختن جامعه و در تکامل اجتماعی و پویایی جامعه، میبایستی با شبکههای مدرن و اجتماعی روبهرو بشویم.
اگر این شبکههای مدرن همسو با شبکههای سنتی عمل بکنند یا کرده باشند، که نمونههایی هم داریم، این میتواند یک همافزایی شبکههای سنتی با شبکههای مدرن باشد؛ به گونهای که اینها در تقابل و در ضدیت با هم قرار نگرفته، بلکه همافزایی داشته باشند در جهت خدمترسانی به جامعه، در جهت آگاهی دادن، در جهت بسیج و بسیاری، و حتی امدادرسانیهای صنفی و بسیاری مسائل. کارهایی که شاهد و نمونههایش را میشنیدیم و دیدیم؛ از آن هنرمندی که روی ریل راه آهن ساز میزند تا محسن چاوشی که «حسبي الله» را میخواند تا بسیاری که انیمیشن درست میکنند. اینها تلفیق و همافزایی نیروهای مدرن است که اینجا پاسخ آری است.
بله، این گونه نیروهای اجتماعی در میانه نبردی که به تعبیر من نبرد بقا، نبرد هویت ملی است، نبردی میهنی است، مستقل از اینکه حاکمیت استبدادی است یا نیست، که هست حتماً. در حاکمیت استبدادی هم نبرد در مقابل بیگانگان و متجاوزین یک نبرد ملی و میهنی است و بنابراین، بسته به اینکه جامعه مدنی خودش را در کجا قرار بدهد و چه تعریفی از خودش بکند، پاسخ آری است و امیدوارم و مشتاق هستم به آری بودن.
و از اینجا نتیجه میگیرم که ما باید یک بازتعریف جدید و دگرگونهای از آنچه که در دوران قبل از این دو جنگ داشتیم، از جامعه مدنی ایران که از سالها پیش رشد و ارتقا پیدا کرده، داشته باشیم و آن بازتعریف، مبارزه مدنی در بحبوحه نبرد و در بحبوحه تجاوز نظامی است. این چیزی است که به نظرم میرسد. اگر این کار صورت نگیرد و جامعه مدنی به صورت منفعل در کنار قرار بگیرد، در هزارتوی اما و اگرهای مختلفی که قبل از تجاوز وجود داشته، چون بحران و فاجعه بدون اجازه ما صورت گرفته، آن وقت این جامعه مدنی حتماً، همینطور که میدانید، منفعل میشود، بیتأثیر میشود و در فردای عبور از بحران و فاجعه هم کارایی نخواهد داشت و طبعاً ضعیف میشود.
اگر در حالت اول اتفاق بیفتد، یعنی حضور فعال جامعه در صحنه، همسو با شبکههای سنتی، طبعاً در فردای عبور از بحران این شبکهها ریشههای قویتری پیدا خواهند کرد و توانایی جدی خواهند داشت. این فکر میکنم کوتاهترین بیانی بود که میتوانستم در پاسخ به آن سؤال اولتان بدهم.
در مورد زندگی خودم، واقعاً من دهها نمونه دارم. به جرات میگویم دهها نمونه. تعدادیاش را خدمتتان عرض میکنم که این جبر جو یا دیکتاتوری جو چگونه عمل میکند.
دوستان ویدیویی از زندهیاد عزتالله سحابی فرستادند که نقلقولی میکرد از زندهیاد مهدی بازرگان. ما همگی یادمان است. بگذارید این نمونه را بگویم تا به تجربه خودم هم اشاره کنم.
بازرگان در آن فضای شور و هیجان و حتی کینه و انتقام و «میکشم، میکشم آنکه برادرم کشت» و فضای انفجاری ناشی از حداقل بیستوپنج سال سرکوب از کودتای بیستوهشت مرداد، آن پیر دوراندیش آینده را در خشت خام میدید و نه مانند جوانهای آن روز که ما باشیم، هیجانزده بود. خواستار تغییرات بود، ولی به گونهای دیگر.
این را من در تجربه خودم هم، البته در ابعاد کوچکتر، چون آن یک ماجرای عظیم تاریخی و ملی بود، یعنی ماجرای پنجاهوهفت، دیدهام. بگذارید یکی دو نمونه را بگویم که مقداری هم از جنبههای تئوریک دور شویم.
یادتان هست که در سال هزار و سیصد و پنجاهوچهار، در سازمان مجاهدین، که آن موقع من یکی از اعضای اصلی و فعال و مخفی آن بودم، چندین سال بود که به صورت مخفی در شهرهای مختلف در خانههای تیمی سازمان فعال بودم، یکدفعه ما فهمیدیم که سازمان مارکسیست شده و داستانهای مارکسیست شدن...
بعدها فهمیدیم کسانی، چون آن زمان فضای مسلط بر اندیشه روشنفکران فضای چپ بود، درست نقطه مقابل امروز که کلمه چپ متأسفانه و به نادرست تبدیل به یک فحش سیاسی شده، و البته اینها هر دو از یک جنس هستند در ابعاد کوچک و بزرگ، کسانی شب نماز میخواندند، صبح دیگر بلند نمیشدند برای نماز. این را بعدها من در زندان هم شاهد بودم. در زندان اوین، برادرانی شب نماز میخواندند و صبح رفیق شده بودند. حالا «برادر» و «رفیق» را به طنز میگویم. صبح دیگر نماز نمیخواندند.
یعنی درک آنها از تغییر ایدئولوژی و مارکسیست شدن همین بود که بعدها خیلیهایشان میگفتند «من فکر کردم مارکسیست شوم». در حالی که تغییر ایدئولوژی و تغییر عقیده فقط با صرف فکر کردن نیست و ضمناً آنها فکر هم نکرده بودند. آنها گرفتار جبر جو بودند، جو سنگین غالبی که آن سالها حاکم شده بود. اینها فکر میکردند با مارکسیست شدن کلید همه مشکلات را در دست دارند و در واقع صاحب ایدئولوژی علمی شدهاند و این تمام است. با مارکسیست شدن، دیگر انقلاب مورد نظر پیروز میشود.
نمونه دیگری هست که به سرعت میگویم. بعد از انقلاب و با رشد ما در جامعه و مدتی بعد، درگیریهای بعد از سی خرداد و فرار آقای رجوی به پاریس، ما و شما شاهد بودید که هفت تیر، بزرگترین انفجار تاریخ ایران صورت گرفت. بزرگترین عمل تروریستی تاریخ ایران صورت گرفت. انفجار حزب جمهوری و صد و خوردهای نفر کشته شدند که البته روی هفتاد و دو تن سمبلیک نگهش داشتند.
آقای رجوی رفت پاریس و اعلام شورای ملی مقاومت کرد که «آقایان، نیروهای سیاسی بپیوندید که ما در آینده نزدیک پیروز خواهیم شد». جالب است، آن موقع من در کردستان بودم برای تاسیس رادیو مجاهد و عبدالرحمان قاسملو تا قبل از این ماجراها، در جلساتی که ما با هم داشتیم و من هم در آن جلسات بودم، اعتراض میکرد که چرا آقای بنیصدر و مسعود رجوی رفتند پاریس، چرا نیامدند کردستان و قس علی هذا.
اما وقتی عملیات گسترش پیدا کرد، یکی پس از دیگری، اول انفجار حزب، بعد هفت تیر، بعد هشت شهریور، انفجار دفتر نخستوزیری و بعد از آن پشت سر هم... روزی صد تا عملیات، قاسملو احساس کرد که نکند واقعاً اینها، یعنی مجاهدین، بتوانند جمهوری اسلامی را سرنگون بکنند و آن وقت سر او به لحاظ سیاسی بیکلاه بماند و در معادلات تقسیم موقعیتهای سیاسی نباشد. این بود که تمام شرط و شروطهایی را که با ما صحبت میکرد، در نامهنگاریها و بیسیمها، فراموش کرد و پرواز کرد پاریس و خلاصه اعلام همبستگی کرد.
نمونه دیگرش خود آقای بنیصدر بود که او هم فکر میکرد اینها پانصد ششصد هزار نیرو دارند و میتوانند حکومت را بیندازند. وقتی تبوتابها خوابید، بعد از مدتی حکایت امروز ما شد. اول تردید حاکم شد، بعد یأس، بعد جداییها، بعد بعضیها گفتند «کی بود، کی بود، من نبودم». یکییکی از تشکیلات مجاهدین جدا شدند.
دیکتاتوری در تشکیلات کشف کردند، که این دیکتاتوری قبلاً هم بود، ولی آنها به خاطر اینکه قدرتمحور بودند و نه پرنسیپمحور و اصولمحور، و فاقد ثبات سیاسی شخصیتی و ثبات تشکیلاتی بر اساس اصول و پرنسیپهای شناختهشده یا حتی اعلامشده خودشان بودند، آمدند و بعد برگشتند و بعد هم دشمنان سفتوسخت همدیگر شدند.
یعنی این یکی از نمونههای خیلی برجستهای است که ما آن موقع شاهدش بودیم. این روش را آقای رجوی حداقل تا ماجرای عملیات موسوم به فروغ جاویدان ادامه داد و در واقع امید را، امید کاذب به باور من را، میفروخت که هنوز هم میفروشد. اما روزبهروز مشتریانش کمتر و کمتر شدند، ولی هیچگاه حاضر نشد اعتراف بکند که در واقع امید کاذب فروخته است.
آنهایی هم که آمدند و رفتند، انگار نه خانی آمده است و نه خانی رفته است. هیچکدام، غیر از آقای بهمن نیرومند، واقعاً فقط همین یک نفر، هیچکدام از این گروهها، سازمانها و شخصیتهای سیاسی که آمدند و به رؤیای پیروزی نزدیک وارد این تشکیلات شدند و آب به آسیاب ریختند و باعث خیلی مسائل شدند، حاضر به پذیرش یک انتقاد از خود کوچک هم نشدند.
و این وضعیتی است که من امروزه، در ابعاد بزرگ، در وجود کسانی که به باور من با خیانت به منافع ملی، دعوت از بیگانه کردند برای ویرانی ایران، به عنوان کمک بشردوستانه و خیلی از این مسائل، میبینم. بعضیها هم که وسط ایستادهاند، منتظرند ببینند کفه ترازو به کدام سو میرود. و امروزه ما با این وضعیتی روبهرو هستیم که هستیم.
علیرضای رجایی عزیز، به نقل از مهندس سحابی، گفت که آن شرایط و فشارها از تیر خوردن سختتر است. من، به عنوان کسی که هم تیر خورده و هم شلاق، میخواهم بگویم که آن شرایط سلطه دیکتاتوری جو، یا جبر جو، از شلاق خوردن، که دهها برابر از تیر خوردن هم هست، سختتر است.
من روزهایی را به یاد میآورم که سرشار از جوانی و شور و انرژی بودم و یکدفعه دیدیم گرفتار همین دیکتاتوری جو شدیم و در واقع یارانی که با آنها نفس در نفس، پشت به پشت، در نبرد با دیکتاتوری بودیم، مجبور شدیم از دست آنها فرار کنیم. یعنی در یک مقطعی که شریف واقفی، صمدیه لباف و من آن جریان را راه انداختیم، واقعاً ما از دست دو نیرو فرار میکردیم؛ یکی ساواک و کمیته مشترک، و دیگری نارفیقانی که از قضا بهتر از هر کسی به ترددهای ما آشنا بودند و میدانستند کجا میرویم و کجا نمیرویم.
این نکته خیلی مهمی است. بعداً واقعاً روزهای بدتر و بدتر... بعضی اوقات آدم آرزوی مرگ میکند. یعنی میگوید ای کاش بمیرم و مرگ، برای بعضی موقعها، یک نوع رهایی و نجات از آن شرایط است.
حالا با این توضیح میخواهم خدمتتان عرض کنم که اگر توانستیم، یا جامعه توانست، از آن نقطه عبور کند، اولاً مطمئناً اعتلا پیدا خواهد کرد و دیگر آنی که بود نخواهد بود. و من بر اساس تجربیات و همینطور خواندههای اینور و آنور میتوانم ادعا کنم که در این حادثه بزرگ، چون معمولاً حادثههای بزرگ مثل زلزلهها، سیلها، طوفانها، ویرانیهای بزرگ و جنگها، نه حکومت میتواند آن حکومت پیشین باشد و نه مردم، آن مردم پیشین خواهند بود و هر کدام از کورههای گدازان تجربه بیرون میآیند و امیدوارم که این سمتوسوی دموکراتیک و توسعه پایدار را داشته باشد.
اما در پاسخ به این سؤال که چگونه میشود با دیکتاتوری جو مقابله کرد، من نکاتی را که خودم تجربه کردم، در ابعاد کوچک، خدمتتان عرض میکنم.
داشتن ثبات سیاسی و اصول شناختهشده و نه تقلیدی. اینکه پدر من مسلمان بوده، مادر من مسلمان بوده، برادرم مارکسیست بوده، رفیق خوبم مارکسیست شده، آن یکی سلطنتطلب شده، آن یکی مجاهد شده و من به اعتبار آنها دنبال آنها بروم، خب به بادی میآیم و به باد دیگر تغییر میکنم.
گفتم شبها کسانی میخوابیدند، نماز عصر را میخواندند در بند دو اوین و صبح نماز صبح بلند نمیشدند. آدم میتواند نمازش را قطع کند. آدم میتواند باور مذهبیاش را عوض کند یا باور مارکسیستیاش را عوض کند یا هر باور دیگری را. انسان این اختیار را دارد که اندیشهاش و ارزشهایش را دگرگون کند. اما اگر این دگرگونی باورها زیر فشار جبر جو باشد، محصولش، فقط به عنوان نمونه تجربه زیسته خودم میگویم، امثال وحید افراخته میشود.
وحید افراخته کسی بود که در بسیاری از عملیات شجاعانه شرکت میکرد و ما با هم همتیم بودیم، من و صمدی و او و شریف واقفی. ولی وقتی دستگیر شد، به سرعت فروپاشید، مضمحل شد و بعد همکار ساواک شد. شد بازجو و از خود من و صمدی لباف و دیگران بازجویی میکرد. این یعنی آن نقطهای که نتوانست... من بارها گفتم او نه مارکسیست بود و نه مسلمان. اسلامش را از دست داده بود و مارکسیسم را هم به دست نیاورده بود. در یک فشار دیکتاتوری جو در درون تشکیلات این را پذیرفته بود.
در حالی که خیلی از ماها میتوانیم بعداً، در فضای آزاد، باورهایمان را عوض کنیم. پس ثبات سیاسی و ستون داشتن و اصول و پرنسیپ داشتن، یک عامل جدی است برای اینکه بتوانی با دیکتاتوری جو مقابله کنی.
ثبات شخصیتی عامل دوم است. یعنی این تزلزلها، این فرصتطلبیها، البته باید بر پایه باورهای سیاسی و اگر اجازه داشته باشم بگویم بر پایه باورهای آرمانی باشد. انسانها بدون آرمان نمیتوانند راحت فداکاری کنند. آرمانها ممکن است زمینی باشد، آسمانی باشد یا مجموعهای از آنها. ولی وقتی این ثبات شخصیتی را نداشته باشی، باز خطر این است که گرفتار جبر جو بشوی.
من ابتدا اینها را فردی بحث میکنم و بعد برای آخر صحبتم وجه اجتماعیاش را هم خواهم گفت.
و بعد همافزایی فردی. انسانها در روابط فردی همیشه در مقابل جمع تنها هستند. به همین دلیل انسان در طول تاریخ خودش، حتی برای مبارزه با طبیعت، برای زنده ماندن، به کار جمعی و حرکت جمعی روی آورده و کاملترین نوع حرکت جمعی در جوامع، حرکت جمعی سیاسی و مبارزاتی برای تغییر وضع موجود است.
بنابراین همانطور که با برخورد فردی، تو به تنهایی نمیتوانی کوه را از جایی بکنی و احتیاج به همافزایی داری، در بحرانها هم این همافزایی لازم است. یعنی از فرد بتوانیم به سطح جمعهای کوچک و بعد به تدریج به جمعهای بزرگ برسیم. آن وقت میتوانیم جلوی سیل ویرانگر تبلیغات، سیل ویرانگر هویتزدایی فردی بایستیم.
کار جمعی یک. دو، شک. نگاه انتقادی و شک حتماً باید وجود داشته باشد. و سومین مسئله، سؤال و انتقاد، یعنی تسلیم شرایط نشدن. اینها همه عواملی است که میتواند جبر جو یا دیکتاتوری جو را باطل و خنثی کند.
در بحرانها، از جمله این واقعه جنگ سیونهروزه و تحولات دیگری که در جامعه صورت گرفت، من یک تجربه شخصی هم دارم که به بسیاری از دوستان در تمام این مدت گفتم و خوشبختانه عمل کرد. چه در فاجعه کشته شدنها، چه در فاجعه شبهایی که تا صبح خوابمان نمیبرد که آیا حمله میشود یا نمیشود، و حتی اولتیماتومهای ترامپ و...
من این را یاد گرفتم و پیشنهاد میکنم که در بحران، در فاجعه، در موقعی که زیر شکنجه هستی، در موقعی که زیر سختیها هستی، در موقعی که انواع و اقسام فشارها وجود دارد، ما باید بتوانیم، و این توانستن ابتدا فردی است و تمرین و تجربه میخواهد، بتوانیم فردای فاجعه را تصور کنیم.
اگر جنگ است و در بحبوحه ویرانی و نابودی هستیم، تلاشهایمان را بکنیم، ولی به فردای بعد از جنگ فکر کنیم. این به فکر فردا بودن، به ما کمک میکند که چشمانداز را بلندتر و درازمدتتر ببینیم. افقهای روشنتری را در پیش رو ببینیم. این دیدن افقها به ما امکان میدهد که در حال، دچار تذبذب، تردید، یأس یا چپ و راست زدن نشویم.
تعبیر دیگری است که از قضا مصداق زندهیاد مهندس بازرگان است: «دیدن در خشت خام». یعنی او آنچه را که ما جوانهای آن روزگار نمیدیدیم، در خشت خام میدید و در عوض، ما در آینههای روبهرو میدیدیم.
نگاه کنید، آینهها را روبهروی هم بگذارید. شما یک عمق کاذب در این آینههای روبهرو میبینید. یعنی انعکاس و پژواک شنیدن خواستهها و رویاهای خودمان از طریق تشبیه کردن به آینههای روبهرو، به ما یک عمق کاذب میدهد. و این عمق کاذب، وقتی یکی از این آینهها برداشته شود یا واقعیت برملا شود، که امروزه شده، ما و آنهایی را که این باورها را داشتند دچار یأس و تردید و سرخوردگی میکند.
کلام انتهایی من این است که ما در برخورد با جبر جو هم شناخت لازم داریم، هم اصول و ارزشهای اخلاقی (principles) لازم داریم و هم شجاعت، و شجاعت یک امر اخلاقی است.
علیرضا رجایی عزیز در ابتدا درباره بازرگان و سحابی گفت: «شجاعت یک امر اخلاقی است» و باید حسب هم بشود و باید یاد بگیریم، همه ما، و آنهایی که یاد نگرفتند میبینیم چه تلون مزاجی دارند. تا دیروز مدعی حمایت از رضا پهلوی بودند. تا دیروز وقتی میگفتیم در کولبر سربازان خارجی دموکراسی نیست، اینها میگفتند هست، و هزاران نکتهای که خیلی خوب دوست عزیزمان آقای فاتحی توضیح دادند که چگونه و با چه مکانیسمی به مغزشویی پرداختند.
اینها انسانهای تحت نظامی هستند که اینطور گرفتار جبر جو میشوند و ما باید کنشگری آگاهانه و انتقادی را جایگزین کنشگری انسانهای تحت نظام بکنیم؛ نمونهاش را گفتم، دوست عزیزمان تحت تأثیر «اینترنشنال»، که من ابا دارم کلمه ایران را جلوی آن بگذارم. اینها اتاق جنگ اسرائیل بودند، حتی بسیار فعالتر از کانالهای خود اسرائیل، اینها طرفدار اسرائیل بودند.
صحبتم را اینطور تمام میکنم که در واقع نقادی، خرد نقد، کنشگری آگاهانه و انتقادی باعث میشود که هر یک از ما، به جای اینکه به صورت یک پیچ و مهره، حتی خوب روغنکاریشده، در یک دستگاه پروپاگاندای مثلاً «اینترنشنال» قرار بگیریم، مجبور شویم و اگر بتوانیم، به صورت فعال، خلاق و آزاد و با نگاه انتقادی به مسائل برخورد کنیم.
آن وقت هم جایگاه خودمان را درک میکنیم و با کار جمعی، حتی با دو نفر و سه نفر شدن، در بحبوحه بحران باید به اصول متکی شد و بدون اصول واقعاً انسان فرو میپاشد. در بحبوحه بحران ما احتیاج به انبساط نداریم، به افراد زیاد و عذرخواهیها نیاز نداریم. این افراد زیاد، در بحرانها، به ضد خود ما تبدیل میشوند. ولی یک هسته منسجم متحد میتواند این نظرات را، هم با تأثیر متقابل بر روی همدیگر و هم با کار شبکهای، توسعه بدهد.