م
عنوان اپیزود
مهمان
۰:۰۰

چرا گفتن حقیقت همیشه پرهزینه است؟

اپیزود 3

در این اپیزود، علیرضا رجایی با ارجاع به مفهوم «دیکتاتوری جو» که از مهندس سحابی نقل می‌شود، توضیح می‌دهد چگونه فضای عمومی می‌تواند به شکلی نامرئی، امکان مخالفت را محدود و صدای متفاوت را طرد کند. او معتقد است ایستادن در برابر این فضا، برخلاف مبارزه با قدرت سیاسی، هزینه‌ای عمیق‌تر دارد و می‌تواند به بی‌اعتباری و انزوای اجتماعی منجر شود. رجایی با اشاره به نمونه‌های تاریخی از بازرگان تا تحولات سیاسی معاصر، نشان می‌دهد که طردشدگی فقط از سوی قدرت رسمی نیست، بلکه از سوی جامعه و حتی جریان‌های مخالف نیز بازتولید می‌شود. او همچنین هشدار می‌دهد که کنشگری بدون نگاه انتقادی می‌تواند به شکل‌های جدیدی از اقتدارگرایی، حتی در دل جنبش‌های آزادی‌خواهانه، منتهی شود و تأکید می‌کند که مقاومت در برابر این روند نیازمند شجاعت اخلاقی و پذیرش حاشیه‌نشینی است.

متن کامل اپیزود

مریم شیرین‌سخن:
از این فرصت استفاده می‌کنم بحث را به سمت آقای دکتر علیرضا رجایی ببرم. دکتر رجایی، به عنوان کسی که در آن مقطع حضور داشته و با آقای سحابی نیز ارتباط داشته، این مفهوم «دیکتاتوری فضا» دقیقاً چه چیزی را توصیف می‌کند؟ آیا یک مفهوم توصیفی است یا هشداری درباره یک قدرت نامرئی که بر زبان و امکان مخالفت اثر می‌گذارد؟ و اگر شما نیز تجربه‌ای در این زمینه داشته‌اید، بفرمایید.
علیرضا رجایی:
بله، این مفهوم را حداقل ما نخستین بار از زبان مرحوم آقای مهندس سحابی شنیدیم.
همان‌طور که آقای سعید شاهسوندی هم اشاره کردند، در آن جلسه‌ای که در دفتر ایشان برگزار شده بود، به کتاب «سیمای شجاعان» کندی اشاره کردند؛ یا به تعبیر خود آقای مهندس سحابی، مرحوم کندی درباره کسانی نوشته بود که در روزگار خود سخنانی برخلاف جوّ حاکم گفته بودند و مورد سرزنش قرار گرفته بودند، حتی تا زمان مرگ، اما بعدها درستی سخنانشان اثبات شد.
البته اصل بحث ایشان درباره شادروان مهندس بازرگان بود. در آن سخنان می‌خواستند بگویند که مهندس بازرگان یکی از مصادیق ایستادگی در برابر دیکتاتوری جوّ بود. کلیت بحث ایشان نیز، همان‌طور که به نظرم اکثر دوستان آن ویدئو را دیده‌اند، این بود که کسی که برای یک مبارزه سیاسی پرهزینه فعالیت می‌کند، هرچند آن هزینه‌ها دشوار است، اما برایش افتخارآمیز است. اما کسی که ضمن مبارزه، در مسیر آزادی‌خواهی نیز حرکت می‌کند و در عین حال در برابر فضای عمومی و دیکتاتوری جوّ می‌ایستد، مورد سرزنش قرار می‌گیرد و حتی اعتبار خود را از دست می‌دهد. این بی‌اعتباری ممکن است تا پایان عمر نیز همراه او باشد، اما ممکن است، البته ایشان نگفتند ممکن است، ولی من عرض می‌کنم، پس از مرگ، درستی سخنان او اثبات شود. از این جهت، این سخن اهمیت داشت.
می‌دانید که خود بازرگان و خود سحابی‌ها، پیش از هر چیز، انسان‌های ایمانی بودند. آنان به مفاهیم متعارف سیاستمدار، آن‌چنان که مرسوم شده است، تعلق نداشتند. برایشان حقیقتی وجود داشت که آن را از خاستگاه ایمانی خود درک می‌کردند.
آقای مهندس سحابی و دیگران، همان‌طور که می‌دانیم، پس از انقلاب و پس از مسئله تسخیر سفارت آمریکا، از نهضت آزادی استعفا دادند و مواضع ضد امپریالیستی شدیدتری اتخاذ کردند و در کنار مرحوم آقای دستاندار بودند، آقای محمدمهدی جعفری بودند و بسیاری دیگر.
آقای مهندس سحابی در یک دهه پایانی عمرشان، شاید هم بیش از یک دهه، اعلام می‌کردند که اشتباه کرده‌اند و می‌گفتند ما نباید از نهضت آزادی استعفا می‌دادیم. می‌گفتند که حق با بازرگان بود. یعنی در خودشان این شجاعت را می‌دیدند.
با توجه به وقت اندکی که هست، اگر اجازه بدهید چند دقیقه‌ای درباره همین مفهوم دیکتاتوری جوّ عرض کنم.
صحبت‌های مقدماتی که شما به درستی اشاره کردید، این بود که دیکتاتوری جوّ مصادف با مفهوم طردشدگی است. ما در ادبیات دینی، از جمله در قرآن، در داستان پیامبران بنی‌اسرائیل، با واژه‌ای مواجه می‌شویم به نام «رجم» که معمولاً به سنگسار کردن ترجمه می‌شود. اما یکی از معانی دیگر رجم، به انزوا کشاندن و طرد کردن است.
همه پیامبرانی که در برابر جامعه خود می‌ایستادند، تهدید به رجم می‌شدند. مسئله این است که این طردشدگی صرفاً از سوی نظام مسلط قدرت اعمال نمی‌شود. نهادهای بیرون از ساختار رسمی قدرت نیز می‌توانند چنین کاری انجام دهند.
آقای سعید به مسئله سال ۱۳۵۴ سازمان مجاهدین خلق اشاره کردند و اتفاقی که نمونه‌وار در تاریخ ایران رخ داد؛ یعنی ترور یا طرد مجید شریف‌واقفی و سوزاندن بدن او. به قول یکی از دوستان هم‌بند ما در زندان، متاسفانه پشت بدن سوخته مجید شریف‌واقفی بسیاری از مسائل همچنان مکتوم باقی مانده است.
این اتفاق بزرگ و تراژیکی که در تاریخ سیاست ایران رخ داده، و یکی از رسواترین اشکال طرد و نماد خشن‌ترین صورت طرد است، به نظر من هنوز به درستی تفسیر یا تحلیل نشده است.
بنابراین مسئله بسیار فراتر از یک مقطع محدود در تاریخ ایران یا هر تاریخ سیاسی دیگری است که اگر فرصت شود به آن اشاره خواهم کرد.
تا جایی که من می‌فهمم، مقابله با دیکتاتوری جوّ، که عرض کردم حداقل من ندیده‌ام کسی غیر از آقای مهندس سحابی این اصطلاح را به کار برده باشد، زنجیره مهمی از بحث‌های نظری در سیاست را پیش می‌کشد که حتی در این زمینه نیز کوتاهی شده است.
هم از موضع نظری و هم از موضع عملی، به اعتقاد من، ایستادن در برابر دیکتاتوری جوّ مهم‌ترین معیار اخلاقی در سیاست است و کار هر کسی هم نیست. خیلی صریح بگویم، کار هر کسی نیست که در برابر دیکتاتوری جوّ بایستد.
به تعبیر خود آقای سحابی، کسی که در چنین مسیرهایی حرکت می‌کند، از تیر خوردن هم سخت‌تر را تحمل می‌کند. حقیقتاً از تیر خوردن هم سخت‌تر است.
موارد فراوانی وجود دارد که می‌توان به آن‌ها اشاره کرد، اما هرچه نگاه می‌کنم می‌بینم فرصت نیست. نگرانی نظری بسیار، بسیار مهمی در این زمینه وجود دارد؛ به‌ویژه در آثار جامعه‌شناسان و فیلسوفان متاخر که درباره این موضوع سخن گفته‌اند.
می‌خواهم اشاره‌ای به جنبش مهم دانشجویی سال ۱۹۶۸ در اروپا و آمریکا داشته باشم. این جنبش تأثیرات بسیار بزرگی بر جای گذاشت و آن فلسفه و جامعه‌شناسی‌ای که امروز با عنوان پساساختارگرایی (Post-structuralism) یا پست‌مدرنیسم (Postmodernism) می‌شناسیم، یکی از مهم‌ترین ریشه‌هایش در همان بستر شکل گرفته است.
چیزی که می‌خواهم بگویم، اختلافی است که در آلمان رخ داد و مسائلی که برای یک فیلسوف بزرگ، یعنی آدورنو، پیش آمد.
اتفاقا پیش از صحبت دوستمان امین بزرگیان، شما پرسیدید که چگونه می‌توان بحث‌هایی را که دائماً از هگل و آدورنو و دیگران مطرح می‌شود، وارد مسیرهای اجتماعی ایران کرد. البته این‌ها بحث‌های سنگین فکری هستند و نمی‌توان آن‌ها را ساده‌سازی کرد.
اما از این جهت که نام آدورنو با یک رویداد تاریخی و اتفاقاً با مسئله دیکتاتوری جوّ درگیر می‌شود، موضوع اهمیت پیدا می‌کند.
همه دوستان می‌دانند که آدورنو تا حدی، یا شاید کاملاً، در برابر جریان دانشجویی ایستاد. همین مواجهه‌ای که دانشجویان جوان با این فیلسوف مکتب فرانکفورت داشتند، سبب شد هابرماس نیز اصطلاح «فاشیسم چپ‌گرا» را به کار ببرد؛ اصطلاحی که بعدها در نوشته‌های آدورنو نیز دیده شد.
یعنی گروهی رادیکال که می‌خواستند مرزشکنی کنند و تا حد زیادی هم چنین کردند، نه فقط در آلمان، بلکه در بسیاری از کشورهای اروپایی و آمریکا. اما آدورنو، با آنکه خود فیلسوفی چپ‌گرا بود، در برابر آنان ایستاد.
چرا چنین موضعی گرفت؟ چه استدلالی داشت؟ البته ما اینجا نمی‌خواهیم بحث کنیم که کدام طرف درست می‌گفت یا غلط می‌گفت. موضوع ما دیکتاتوری جوّ است.
آدورنو معتقد بود که یک کنشگری کور و خشونت‌آمیز، حتی اگر انگیزه‌های درستی داشته باشد، اگر فاقد عنصر انتقادی باشد، در نهایت همان اقتدارگرایی‌ای را بازتولید می‌کند که ظاهراً علیه آن می‌جنگد.
وقتی اصطلاح فاشیسم چپ‌گرا را به کار برد، اتفاقاً با فیلسوفان فرانسوی مانند ژیل دولوز که از جنبش دانشجویی حمایت می‌کردند، درگیر همین مسئله بود.
این موضع آدورنو با مفهوم «فاشیسم خرد» که ژیل دولوز مطرح می‌کرد، هم‌پوشانی داشت.
منظور آدورنو این بود که وقتی یک هیجان اجتماعی در جامعه شکل می‌گیرد، در دل این اضطراب اجتماعی و این تلاطم، نوعی فاشیسم نهفته در میان توده‌های معترض ممکن است شکل بگیرد؛ فاشیسمی که اغلب به‌صورت ناخودآگاه عمل می‌کند و آن دیالکتیک منطقی، نگاه منطقی و نگاه انتقادی را تحت‌الشعاع قرار می‌دهد.
گویی همه حقیقت در اختیار آنان است.
در مقابل، دانشجویان مخالف آدورنو او را نقد می‌کردند که یک فیلسوف برج‌عاج‌نشین است و به آرمان‌های تغییر خیانت کرده است.
این دوگانه‌ای که آدورنو مطرح می‌کرد، یعنی فاشیسم خرد، البته تعبیر خود من است. من ندیده‌ام که خود او از اصطلاح فاشیسم خرد استفاده کرده باشد، اما مضمون سخنش همین بود. یعنی اینکه یک جریان انقلابی که می‌خواهد برای آزادی بجنگد، چگونه ممکن است، و این پرسشی است که باید مطرح شود، با وجود اینکه با یک متفکر عادی طرف نیستیم، به مسیری برود که درست برخلاف هدف اولیه خود حرکت کند.
آیا این نگرانی بجاست که حرکت‌هایی که قرار است معطوف به آزادی باشند، و حتی در سرفصل‌هایشان نیز بحث آزادی مطرح است، ممکن است درست در خلاف آن مسیر حرکت کنند؟
نقدی که نه فقط آدورنو، بلکه افراد دیگری نیز مطرح می‌کردند، این بود که فعالیت‌های جنبش دانشجویی آن دوره ممکن است عملاً به یک دولت کوچک یا یک فاشیسم خرد تبدیل شود؛ چیزی که از درون آن انواع کمیته‌های مرکزی بیرون بیاید و اتفاقاً از دولت بزرگ نیز خطرناک‌تر باشد.
من در ابتدا به اتفاق سال ۱۳۵۴ در سازمان مجاهدین خلق و تغییری که به دست تقی شهرام و همراهانش ایجاد شد اشاره کردم. آن یک دولت کوچک بود که خود را حامل حقیقت مطلق می‌دانست و اصولاً در اقدام خود هیچ شک و تردیدی نداشت.
حتی بعدها که انتقاد از خود در همان دوره آغاز شد و در نهایت به حذف تقی شهرام از سازمانی انجامید که بعداً پیکار نام گرفت، من دست‌کم ندیده‌ام که او تا پایان عمر، پیش از آنکه پس از انقلاب اعدام شود، هیچ‌گاه اظهار تاسف کرده باشد.
استدلالی که تقی شهرام مطرح می‌کرد چه بود؟ می‌گفت ما یک سازمان انقلابی هستیم و فقط یک سازمان انقلابی می‌تواند ما را محاکمه کند.
معنای این حرف چیست؟ معنای آن این است که هیچ حقیقت مستقلی بیرون از سازمان انقلابی وجود ندارد که بتواند داوری منصفانه‌ای ارائه دهد. یعنی نتیجه منطقی این سخن، حتی اگر خود او نیز به آن معتقد نبوده باشد، همین است.
اما برای اینکه بحث را بیش از این طولانی نکنم، مسئله بر سر این است که کسانی مانند مهندس بازرگان، کسانی که در برابر جوّ می‌ایستند، و کسانی که در همین جنگ، پیش از وقوع حمله خارجی، با آن مخالفت می‌کردند، در حالی که برخی دیگر دعوت می‌کردند، اشتیاق نشان می‌دادند و حتی در روزهای نخست از آن استقبال می‌کردند، چه وظیفه‌ای دارند؟
آن کسانی که مخالف بودند اما در معرض دیکتاتوری جوّ قرار گرفتند، چه باید بکنند؟
آنچه تاریخ سیاست و تاریخ اجتماعی همه کشورها، و به‌ویژه تاریخ کشور ما که بیش از یک قرن است درگیر یک انقلاب ناکام است که هنوز به نتیجه نرسیده، به ما می‌آموزد این است که نباید از طرد شدن ترسید. نباید از داشتن صدایی متفاوت هراس داشت.
باید، به تعبیر همان کتاب، سیمای آن شجاعانی را که در برابر دیکتاتوری جوّ ایستادند معیار قرار داد.
اگر این طردشدگان، کسانی که دیکتاتوری جوّ آنان را حتی مخل آزادی تصور می‌کند، در حالی که خود در حال تاسیس نوعی دیکتاتوری جدید است، می‌خواهند کاری انجام دهند، باید به سراغ مجامع کوچک و نوین فکری بروند و در حاشیه عمل کنند. از حاشیه بودن نترسند.
باید، به تعبیر فیلسوفانی مانند دولوز، در برابر این‌همان‌گویی بایستند. صرفاً شرایط موجود را تایید نکنند.
نه فقط در برابر دولت‌ها و نظام‌های سیاسی مسلط، بلکه در برابر جریان‌های رسانه‌ای‌ای که مانند یک دولت عمل می‌کنند، در برابر دولت‌های خردی که در این عصر دیجیتال و عصر رسانه‌های جهانی، گاه از دولت‌های بزرگ نیز قدرتمندتر هستند، باید ایستاد.
نباید نگران بود که جزو این بلوک‌های بزرگ نمی‌شویم. باید به همین بلوک‌های خرد توجه کرد.
باید در برابر این‌همان‌گویی ایستاد؛ در برابر ارتش‌های سایبری، در برابر این کدبندی‌هایی که رخ می‌دهد.
ما با دو نوع کدبندی مواجه هستیم. یکی کدبندی‌ای که نظام‌های سیاسی بر ما تحمیل می‌کنند؛ نظام‌هایی که ما را در چارچوب‌هایی محصور می‌کنند و اگر از آن چارچوب‌ها خارج شویم، یا به زندان می‌افتیم، یا از کار اخراج می‌شویم، یا با انواع محدودیت‌ها روبه‌رو می‌شویم.
نوع دیگر، کدهایی است که برخی اپوزیسیون‌ها می‌سازند؛ روایتی خاص از مبارزه که اتفاقاً می‌تواند ضددموکراتیک‌ترین مرزهای جدید را ایجاد کند، هرچند در ظاهر لایه‌هایی از آزادی‌خواهی نیز داشته باشد.
نباید ترسید.
خلاصه سخن من این است که نباید از حاشیه بودن ترسید. نباید از تشکیل گروه‌های کوچک و نهادهای کوچک هراس داشت. نباید از این ترسید که به بلوک‌های بزرگ متصل نشده‌ایم و صدای ما آن‌قدر بلند نیست که همه آن را بشنوند.
در نهایت، به تعبیر یکی از دوستان ما در گذشته، حقیقت بوی و عطر خودش را دارد و سرانجام، شاید دیرتر، اما حقانیت خود را اثبات می‌کند.
مریم شیرین‌سخن:
ممنون دکتر رجایی عزیز.