م
عنوان اپیزود
مهمان
۰:۰۰

چرا فضای مجازی ما را افراطی‌تر می‌کند؟

اپیزود 6

در این اپیزود، سهند ایران‌مهر با مرور تجربه زیسته خود در فضای مجازی از دوران وبلاگ‌ها تا شبکه‌های اجتماعی امروز، توضیح می‌دهد که چگونه این فضا به تدریج به سمت دو قطبی‌سازی و حذف گفت‌وگوی واقعی حرکت کرده است. او معتقد است کاربران در «اتاق‌های پژواک» گرفتار می‌شوند؛ جایی که فقط صداهای همسو شنیده می‌شود و همین امر به رادیکال‌تر شدن دیدگاه‌ها و افزایش خشونت کلامی می‌انجامد. ایران‌مهر همچنین به این نکته اشاره می‌کند که الگوریتم‌ها به طور ساختاری محتوای تندتر و جنجالی‌تر را تقویت می‌کنند و در نتیجه، گفت‌وگوی منطقی کمتر دیده می‌شود. او در نهایت تأکید می‌کند که بازگشت به تعاملات واقعی و حفظ استقلال فکری، تنها راه مقابله با این چرخه است.

متن کامل اپیزود

مریم شیرین‌سخن:
من می‌بینم که آقای ایران‌مهر روی استیج هستند. با توجه به بیان جذابی که شما دارید، آیا مایل هستید در مورد موضوع جلسه صحبتی داشته باشید؟ اگر فرصتی دارید، خوشحال می‌شویم که نظر شما را هم بشنویم.
سهند ایران‌مهر:
سلام عرض می‌کنم. ممنونم. پنجاه درصد قضیه که دست من است، بله؛ ولی پنجاه درصد دیگرش که این اینترنت باشد، ما این کانفینگی که تهیه کرده‌اند هم خیلی علیه‌السلام نیست. اگر اجازه بدهید تا بحث من منعقد بشود، بله، هیچ مشکلی ندارم، در خدمتتان باشم.
مریم شیرین‌سخن:
امیدواریم. مرسی.
سهند ایران‌مهر:
اگر اشتباه نکنم وقت هست. چون من از سال ۸۷ در فضای مجازی بودم، در آن دوران طلایی وبلاگ‌ها. بعد فیس‌بوک (Facebook) آمد، بعد چیزهای دیگری آمدند. یادم است که آن موقع‌ها چقدر راحت می‌نوشتم و خب این «رامهر» را هم می‌دانید، اسم قلمی من است و خیلی چیز عجیبی هم نیست که خیلی از نویسنده‌ها یک اسم قلمی داشته باشند و هیچ‌کس هم هیچ مشکلی با این نداشته باشد.
عرضم به حضور شما که در مورد این موضوعات صحبت می‌کردم، می‌نوشتم، طنز می‌نوشتم، دیدگاه‌هایم را می‌گفتم، تا این‌که فکر می‌کنم اواخر دوران آقای روحانی بود که ناگهان این دوقطبی خودش را نشان داد. حالا نمی‌خواهم به این بپردازم که ریشه‌هایش چه بود و این‌ها. به مرور می‌دیدم افرادی که تا دیروز خیلی خوب با من تعامل می‌کردند، اگر اتفاقی می‌افتاد مثلاً ابراز همدردی می‌کردند یا من با آن‌ها ابراز همدردی می‌کردم، کم‌کم دیدم که این کلمات دارد عوض می‌شود. کم‌کم این حس داشت خودش را نشان می‌داد تا اولین دور اعتراضاتی که فکر می‌کنم سر قضیه بنزین بود. سال ۹۶ بود یا ۹۴ بود، دقیق یادم نیست، فکر می‌کنم ۹۶ بود که آنجا دیگر اوجش بود.
آنجا یادم است که چیزی درباره بحث بنزین گفتم و ناگهان دیدم که اصلاً به یک جور دیگری تلقی شد و اصلاً بحث‌های دیگری مطرح شد. همین مواردی که خانم آزاده خیلی قشنگ گفتند، یعنی چیزهایی که ایشان می‌گفتند دقیقاً همان چیزهایی بود که من هم حس کرده بودم. دیگر سراغ آن سازوکارهایی که ایشان گفتند نمی‌روم. دقیقاً همان‌ها است. یعنی همان حالت‌ها؛ هر چه بگویی، یک چیز می‌گویند.
من تا مدت‌ها تصورم این بود که اگر منطقی صحبت کنم یا توضیح بدهم، برای این عده مشکل حل می‌شود. یا یک وقت‌هایی، الان که نگاه می‌کنم می‌بینم چقدر بی‌تجربه بودم، تصورم این بود که اگر ثابت کنم که مثلاً من هم در این موضوع همدرد هستم، مشکل حل می‌شود.
مدت زمانی طول کشید تا به دو نتیجه خیلی مهم رسیدم. یکی این‌که فهمیدم این عده اصولاً خیلی دنبال استدلال شما نیستند و خیلی دنبال این نیستند که برایشان ثابت شود که شما هیچ قصدی ندارید و واقعاً دارید دیدگاه خودتان را به عنوان یک انسان بیان می‌کنید. آن‌ها بیشتر یک هدف (target) می‌خواستند که تمام این خشم‌ها را متوجه آن کنند. در واقع، یک کفش فدا یا یک گوشت قربانی لازم بود که تمام این خشم‌ها تخلیه شود.
نه فقط تخلیه شود، بلکه وقتی این خشم‌ها به سمت یک نفر هدایت می‌شود یا به اصطلاح امروزی آن فرد قلدری مجازی (bully) می‌شود، ناخودآگاه یک احساس هم‌کیشی هم بین مهاجمان به وجود می‌آید. یعنی برای آن‌ها اگر فرض کنید شخص الف و ب دارند به ج فحاشی می‌کنند، موضوع فقط این نیست که تمام آن خشم‌ها به سمت ج هدایت شود، بلکه موضوع این است که الف و ب هم یکدیگر را پیدا می‌کنند. آنجا هم یک جامعه، یک اجتماع (community) شکل می‌گیرد و آنجا هم یک احساس هویت و به‌هم‌پیوستگی اتفاق می‌افتد.
تا مدتی سعی می‌کردم به گونه‌ای بنویسم که سراغ نقاط اختلاف نروم. بعد از مدتی احساس کردم که بدون آن‌که خودم بخواهم، تبدیل شده‌ام به یک آدمی که مدام می‌خواهد خودش را با دیگران میزان کند.
مدتی طول کشید، به‌خصوص در این دو سال اخیر، تا به این جمع‌بندی رسیدم که شاید این تجربه‌ها به درد بعضی از دوستانم بخورد. یکی این‌که وقتی کتاب «گریز از آزادی» اریک فروم را می‌خواندم، دیدم چقدر قشنگ توضیح می‌دهد که بعضی از افرادی که حالا این تعبیر از من است، ما خیلی از افراد را تأثیرگذار (influencer) می‌دانیم، یا روشنفکر می‌دانیم، یا گروه مرجع می‌دانیم؛ اما اگر دقت کنید می‌بینید این افراد خودشان بنده این هستند که یک سری مرید داشته باشند.
یعنی چیزی می‌گویند که به اصطلاح امروزی‌ها برایشان لایک‌خور داشته باشد و به اصطلاح قدیمی‌ها پامنبری داشته باشند. یعنی خودشان را با آن‌ها میزان و موزون می‌کنند. آن شعر مولوی هست که می‌گوید: «لحظه‌ای میزان اینی، لحظه‌ای موزون آن». این‌ها افرادی هستند که می‌خواهند طوری باشند که همیشه مطلوب باشند، همیشه مورد توجه باشند.
وقتی از این زاویه نگاه کردم، دیدم اریک فروم چقدر قشنگ می‌گوید که توده‌ها معمولاً دوست دارند موجوداتی معصوم و قربانی تلقی شوند و یک سری افراد به اصطلاح روشنفکر یا تأثیرگذار هم هستند که می‌بینند اگر به این حس دامن بزنند، خیلی محبوب می‌شوند.
یعنی اگر هر اتفاقی می‌افتد، شما بگویید اینجا این جمعِ اکثریت درست می‌گوید، اینجا مردم درست می‌گویند، حتی اگر آن حرف اشتباه باشد، مادامی که بگویید من سمت مردم ایستاده‌ام، من با مردم هستم، حرف من حرف مردم است، معمولاً هم دیده‌اید که در کامنت‌ها می‌نویسند: «درود به شرفت»، «درود به غیرتت»، «آفرین که سمت مردم ایستادی».
حالا جالب است که این «مردم» خودش خیلی چیزها در دلش دارد. من چند وقت پیش در توییتر (Twitter) دیدم یکی از این افرادی که خیلی حامی این بود که مثلاً فلان مدرسه را بزنید چون آنجا لانچر است، فلان بیمارستان را هم بزنید، نوشته بود: «خیلی احساس آرامش می‌کنم، چون در این ماجرا سمت مردم ایستادم.»
یعنی بالاخره «مردم» یک واژه گله‌گشایانه است. هر کسی می‌تواند خودش را منسوب به این کند که من سمت مردم بودم و حرف مردم را زدم.
آنجا اریک فروم می‌گوید که این‌ها افرادی هستند که دامن می‌زنند به این حس که لزوماً اکثریت یا مردم در همه چیز درست فکر می‌کنند، در همه چیز راه درست را می‌روند و ملاک حقیقت هستند. برخلاف آن چیزی که ما در منطق می‌خوانیم. حتی در جاهایی که اصلاً اکثریت چنین چیزی را نمی‌گوید، شما این‌گونه وانمود می‌کنید که اکثریت این را می‌خواهد و این حس باعث می‌شود محبوب شوید، شما را ستایش کنند.
من خیلی به تاریخ علاقه دارم. می‌دیدم در سیر تاریخ، آدم‌هایی که در محدوده زمانی خودشان ماندند و مطابق آن صحبت کردند، در اولین فصل‌های تاریخ بلافاصله محکوم و منکوب شدند. وقتی این‌ها را نگاه می‌کردم، می‌دیدم چه بسیار افرادی که در زمانه خودشان چقدر به‌به و چه‌چه شنیدند و یک نسل بعد به چه فضاحتی دچار شدند.
اینجا یک پرانتز باز کنم. مثلاً آقای مصطفی رحیمی برای من یک الگو شد. وقتی می‌دیدم چه بسیار بزرگانی که آن زمان ایشان را تخطئه می‌کردند و بعدها ابراز پشیمانی کردند، سعی کردم به اندازه خودم، ادعای این را ندارم که موفق شدم یا آدمی فرازمانی شده‌ام، ولی سعی کردم هر آنچه می‌نویسم از دریچه پنجاه سال بعد ببینم.
یعنی فردا اگر فرزند من یا نوه من گفت «این را تو نوشتی؟»، احساس شرم نکنم.
یک جاهایی البته انسان، همان‌طور که یک روشنفکر گفته بود، فقط به اندازه یک روزنه از زیر حصار زمانی خودش می‌تواند آن‌سوتر را ببیند. بخشی از آن را می‌شود گفت اقتضای زمانه بوده است. اما حداقل انسان می‌تواند خودش را پایبند به منطق و تعادل کند و این‌گونه پیش وجدان خودش و آینده خودش سربلند باشد.
به همین دلیل با خودم فکر کردم و گفتم من که یک سلبریتی نیستم که دنبال این باشم در استوری‌هایم تبلیغ بگذارم و برایم مهم باشد که چه تعداد مرا دنبال می‌کنند. دوم این‌که کسی به من آبونمان نمی‌دهد که نگران باشم اگر فلان حرف را بزنم، دیگر مشترک من نشود. سوم این‌که من یک سیاستمدار نیستم که نگران رأی آوردن یا رأی نیاوردن باشم.
من یک انسانم، یک فرد عادی این مملکت هستم، در خانه خودم هستم و روی پای خودم ایستاده‌ام. حالا خوششان بیاید یا بدشان بیاید، به‌به کنند یا چه‌چه، بگویند «درود بر شرفت» یا فحش‌های آن‌چنانی بدهند، خیلی برای من فرقی نمی‌کند.
تا برسیم به بحث گزارش دسته‌جمعی (report) و این‌ها. دیدید که اخیراً، به‌خصوص در توییتر، همین جریانی که می‌دانید خیلی از صداهای مخالف خودشان را گزارش می‌کنند. اتفاقاً من در اینستاگرام (Instagram) یک زمانی حدود صد و سی هزار دنبال‌کننده (follower) داشتم که آن‌قدر مرا گزارش کردند که صفحه‌ام از بین رفت.
قبل از آن فکر می‌کردم داشتن یک صفحه یا آن تعداد دنبال‌کننده خیلی مهم است. وقتی آن صفحه از بین رفت، آن تعلیق هیچکاکی هم به پایان خودش رسید و دیدم این هم خیلی مهم نیست.
در نهایت به این نتیجه رسیدم که آن چیزی را که فکر می‌کنم درست است و آن چیزی را که فکر می‌کنم منصفانه است بنویسم. واقعاً بدون هیچ تعارف یا اغراقی می‌گویم، هر وقت می‌خواهم چیزی بنویسم، نهایت تلاشم را می‌کنم که میل به محبوبیت، لایک گرفتن و تأیید شدن را کنار بگذارم، احساسات خودم را کنار بگذارم و تحلیل را تا جایی که می‌توانم از این زاویه ببینم.
برای این‌که واقعاً دیدم افرادی که دنبال به دست آوردن دل این آدم‌ها هستند، با کوچک‌ترین اشتباه دوباره هدف همان فحاشی‌ها قرار می‌گیرند. حتی افرادی را دیدم که هزینه‌های سنگین زندان، شکنجه و همه این‌ها را داده‌اند و باز هم با آن‌ها همین رفتار می‌شود.
گفتم وقتی با هر کسی از هر مسلکی این‌گونه رفتار می‌شود، چرا من باید خیلی نگران باشم؟
به‌خصوص یک ویدیو از مرحوم استاد بهرام بیضایی دیدم که حرف خوبی می‌زد. می‌گفت: «من که خودم از هر کس دیگری بهتر می‌دانم که چه کسی هستم و چه می‌گویم، چرا باید عقل خودم را بدهم دست این‌که دیگران درباره من چه می‌گویند؟»
حالا سازوکار این «دیگران» هم خیلی پیچیده‌تر و هوشمندانه‌تر است. چه در بعد فردی و چه حالا که حکومت‌ها، دولت‌ها و سازمان‌های اطلاعاتی هم پشت این جریان‌ها هستند. کاملاً بر اصول روان‌شناسی متکی‌اند.
اولین بار می‌دانید که در پراودا (Pravda) خیلی از این روش استفاده شد؛ این‌که مخالف را آن‌قدر تحقیر کنی که دیگر هیچ احساس کرامت و عزت نفسی نکند و بتوانی او را در یک وضعیت بایکوت قرار بدهی.
نمی‌خواهم ادعا کنم که همه این‌ها را پشت سر گذاشته‌ام، اما الان که به خودم رجوع می‌کنم، می‌بینم یک نیروی درونی در من به وجود آمده که باعث شده دیگر خیلی برایم اهمیت نداشته باشد که دیگران چه می‌گویند.
جالب است که بعضی چیزهای دیگر هم در تاریخ برایم معنادار شد. مثلاً بعدها دیدم ظهیری سمرقندی در سندبادنامه می‌گوید: «دی و آزموده، به از مردم ناآزموده.»
یا آن جمله امام محمد غزالی در «نصیحة‌الملوک» که می‌گوید: «جور یک‌ساله رعیت بر رعیت، گاه بدتر باشد از جور صدساله حاکم بر رعیت.»
یعنی گاهی آدم‌های عادی می‌توانند در حق یکدیگر ظرف یک سال چنان تعدی و تعرضی کنند که حتی یک حکومت جائر در صد سال نمی‌تواند.
تازه متوجه عمق این معانی می‌شدم. متوجه می‌شدم که چقدر این‌ها عمیق هستند و برای خودم کاملاً روشن شد که باید چگونه رفتار کنم.
حجم حملات هم بسیار شدید است. جالب این‌جاست که وقتی در مراسم رونمایی کتابم بودم، همان اول گفتم: «بنده سعید علیخانی هستم و با هیچ‌کدام از چیزهایی که در فضای مجازی می‌گویند ارتباطی ندارم. اسم قلمی من سهند ایران‌مهر است.»
همه این‌ها را گفتم. بعد خانمی که آمده بود کتاب «گزارش آخرین تابستان» را برایش امضا کنم، گفت: «ولی آقای ایران‌مهر، کاش ایران‌مهر واقعی بود.»
من تعجب کردم. یعنی چه که ایران‌مهر واقعی بود؟
بعدها دیدم آقایی که من هم خیلی به حرف‌هایش دامن نزدم، ادعا کرده بود که اصلاً ایشان یک نفر نیست، بلکه هفت نفر هستند.
هنوز هم که هنوز است، خیلی جاها می‌روم و می‌گویند شما هفت نفر هستید، شما هشت نفر هستید.
حالا از یک طرف این برایم غرورآفرین بود که فکر می‌کنند این نوشته‌ها حاصل کار هفت نفر است، اما از طرف دیگر برایم عجیب بود که این تصور تا این حد در ذهن مخاطبان جا افتاده است.
یا مثلاً یادم است که پادکست‌هایم را منتشر کرده بودم و کسی زیر آن نوشته بود: «صدای ایشان را گوش دادم و فهمیدم این صدای بازجوی من است.»
یعنی ببینید، اصلاً چیزهایی مطرح می‌کنند که شبیه همان ماجرای سید جمال‌الدین اسدآبادی است. وقتی نتوانستند او را تخطئه کنند، گفتند اصلاً مسلمان نیست. یک نویسنده‌ای هم گفته بود: «بیچاره سید جمال، علیه او شایعه کردند که مسلمان نیست و ختنه نشده، و دیگر راهی هم نداشت که این را اثبات کند.»
اما درباره بخش دوم، یعنی این‌که چه باید کرد، باید بگویم که زمانی فکر می‌کردم راه‌حل در این است که به همه توصیه کنیم با هم گفت‌وگو کنند و یکدیگر را تحمل کنند.
این‌ها حرف‌های درستی هستند و باید هم باشند. با وجود همه این فضاها، با وجود این‌که می‌دانم چگونه باید نوشت که بیشتر دیده شود و بیشتر مورد اقبال قرار گیرد، باز هم بر آن وسوسه غلبه کرده‌ام و بر همان معیاری که گفتم پایبند مانده‌ام.
یعنی تصمیم گرفته‌ام چیزی بنویسم که سی یا چهل سال دیگر کسی به آن نخندد. به همین دلیل بر سبک خودم، بر شیوه ادبی نوشتن خودم و بر توهین نکردن پایدار مانده‌ام.
اما این توصیه که صرفاً دعوت به گفت‌وگو یا تحمل یکدیگر کنیم، هرچند خوب است و باید باشد، به نظر من به‌تنهایی هیچ تغییری ایجاد نمی‌کند.
دلیل اصلی آن، حالا بعضی‌ها می‌گویند حکومت است، بعضی‌ها می‌گویند جامعه است، بعضی‌ها می‌گویند وضعیت اقتصادی است. همه این‌ها درست است، اما به نظر من یکی از چیزهایی که باعث شده جامعه کاملاً اتمیزه شود، جامعه دوقطبی (bipolar) شود و دو قطبی شود، یکی از عمده‌ترین دلایلش شبکه‌های اجتماعی است.
من توصیه می‌کنم دوستان مستند چهار قسمتی توییتر (Twitter) را ببینند که درباره این است که توییتر چگونه به وجود آمد، چه تحولاتی داشت و چه اتفاقاتی افتاد.
من خیلی خلاصه آن را به شما بگویم. یک زمانی وقتی این فضای مجازی به وجود آمد، چون کسانی که آن را به وجود آوردند از حوزه علوم انسانی نبودند و از حوزه علوم پایه بودند، نگاهشان هم متأثر از همان حوزه بود. حوزه علوم پایه را می‌دانید که یک حالت صفر و یک، داده، عدد و رقم دارد. به قول ابن‌سینا، حتی خدا هم نمی‌تواند دو به اضافه دو را پنج کند. شما در علوم پایه با جواب‌های قطعی روبه‌رو هستید.
بنابراین، آن موقعی که این پلتفرم‌ها را می‌نوشتند، خیلی مثل علوم انسانی متغیرهای مختلف را در نظر نمی‌گرفتند. این را شما در آن مستند کاملاً در حرف‌هایی که درباره جک دورسی (Jack Dorsey) گفته می‌شود می‌بینید. در شخصیت خودش هم می‌بینید.
آن‌ها می‌گفتند خیلی خوب، یک پلتفرم درست می‌شود، آدم‌ها با هم صحبت می‌کنند، تعامل شکل می‌گیرد، دموکراسی می‌شود، گفت‌وگو می‌شود و جامعه به سمت پیشرفت می‌رود. خیلی نگاه خوش‌بینانه‌ای بود.
اما به مرور متوجه شدند که وقتی شما فضای مجازی را ایجاد می‌کنید، چند اتفاق می‌افتد که لزوماً هم نیاز نیست جامعه‌تان حکومت مستبد داشته باشد. حتی در دموکراسی‌ها هم اتفاق می‌افتد. نیاز نیست جامعه دچار مشکلات اقتصادی و تحریم باشد. در جوامع دیگر هم اتفاق می‌افتد.
اولین اتفاق این است که الگوریتم‌ها به گونه‌ای طراحی شده‌اند که ناخودآگاه شما را به سمت حباب‌ها سوق می‌دهند. یعنی وقتی روی یک مطلب در اینستاگرام (Instagram) مکث می‌کنید، الگوریتم تشخیص می‌دهد که به آن علاقه دارید و به مرور، علاقه‌های شما را در برابر چشمانتان قرار می‌دهد.
ناخودآگاه شما را در فضایی قرار می‌دهد که آقای شاه‌صمدی خیلی قشنگ به آن اشاره کردند؛ همان آینه‌های روبه‌رو. اسم این آینه‌های روبه‌رو در این پلتفرم‌ها «اتاق پژواک» (Echo Chamber) است.
یعنی شما جایی قرار می‌گیرید که افراد همسو با شما هستند، مثل شما فکر می‌کنند، حرف‌های شما را تکرار می‌کنند، شما به آن‌ها لایک می‌دهید و آن‌ها به شما لایک می‌دهند.
وقتی در چنین حبابی قرار می‌گیرید، به محض این‌که یک حباب دیگر با رفتاری متفاوت در مجاورت شما قرار بگیرد، بلافاصله تنش‌ها ایجاد می‌شود. افراد این حباب هم چون با همدیگر احساس نزدیکی دارند، مدام از هم حمایت می‌کنند. تصویر حق و باطل شکل می‌گیرد، تصویر سیاه و سفید شکل می‌گیرد و در عین حال شما نسبت به کسانی که به شما لایک می‌دهند یا شما را مطرح می‌کنند، احساس تعلق و خویشاوندی پیدا می‌کنید.
وقتی این احساس تعلق به وجود آمد، در آن اتاق پژواکی که همه همدیگر را تأیید می‌کنید، به مرور عقایدتان تندتر و رادیکال‌تر می‌شود.
یک اتفاق دیگر هم می‌افتد و آن این است که هر کدام از ما در آن اتاق پژواکی که گرفتار آن شده‌ایم، فکر می‌کنیم اکثریت هستیم. حزب‌اللهی فکر می‌کند اکثریت است، برانداز فکر می‌کند اکثریت است، سلطنت‌طلب فکر می‌کند اکثریت است و دیگر میان این گروه‌ها گفت‌وگویی شکل نمی‌گیرد.
آن احساس تعلق، نوعی آرامش به آن‌ها می‌دهد و در نهایت یک فرمول خیلی ساده شکل می‌گیرد که در آن مستند خیلی قشنگ توضیح داده می‌شد. می‌گفت اولین تجلی این قضیه در ماجرای ترامپ (Trump) بود.
ترامپ خیلی خوب این نکته را فهمید و آن را بسط داد. آن نکته این بود که تعامل مساوی می‌شود با میزان خشمگین بودن، تهاجمی بودن و جنجالی حرف زدن؛ به نحوی که بتواند چیزی را محقق کند که به آن صنعت جلب توجه (Attention Economy) می‌گویند.
هر چه رفتار، دروغ، فحاشی، حرف‌ها و نظریات شما تندتر باشد، باعث می‌شود جدال‌ها و مجادله‌های جدی‌تری شکل بگیرد، جبهه‌بندی‌های شدیدتری به وجود بیاید و نگاه‌ها بیشتر جلب شود.
اگر شما درباره یک شخصیت در توییتر صحبت کنید، من وقتی می‌گویم می‌دانم چطور می‌شود خیلی دیده شد ولی این کار را نمی‌کنم، منظورم همین است.
می‌دانم که از وقتی این دوقطبی شروع شده، بسیاری از نوشته‌های من دیگر برای خیلی‌ها جذاب نیست. چرا؟ چون اصرار دارم بر همان روش خودم حرکت کنم.
اما می‌دانم اگر بروم سراغ یک شخصیت و با فحاشی و اغراق درباره او بنویسم، بلافاصله مورد اقبال قرار می‌گیرد. همه می‌آیند در کامنت‌ها به هم فحش می‌دهند، بعد بازنشر (Retweet) می‌شود، بعد نظرها می‌آید و همین‌طور بالا می‌رود.
بنابراین خاصیت فضای مجازی به گونه‌ای است که الگوریتم آن طوری نوشته شده که هر چه بیشتر جدال کنید و هر چه بیشتر به سمت تقابل بروید، بیشتر دیده می‌شوید و هر چه منطقی‌تر و عاقلانه‌تر صحبت کنید، بیشتر کنار گذاشته می‌شوید.
بنابراین این راه‌حل، راه‌حل عملی چندان مؤثری ندارد. البته در جاهایی مثل اتحادیه اروپا (European Union) شنیده‌ام که سیستم‌هایی مانند قانون خدمات دیجیتال (Digital Services Act) آمده‌اند تا رسانه‌های مرجع را تقویت کنند، راستی‌آزمایی خبر انجام شود و دروازه‌بانی خبر صورت بگیرد. این کارها را انجام داده‌اند، اما اگر بخواهم صادقانه صحبت کنم، عملاً نتیجه چندانی نداشته است.
شما در مجموعه «آینه سیاه» (Black Mirror) که توصیه می‌کنم دوستان حتماً ببینند، می‌بینید که تقریباً تمام قسمت‌های آن نگاهی انتقادی به تکنولوژی دارد و در چندین قسمت توضیح می‌دهد که چگونه فضای مجازی این وضعیت را تشدید می‌کند.
من یک راه‌حل را از تجربه شخصی خودم بگویم. البته کمی اغراق‌آمیز است، ولی برای مثال می‌گویم. الان جوری شده که اگر شما یک نقطه هم بگذارید، حتی همان نقطه خالی هم می‌تواند باعث سوءتفاهم، دعوا و چالش شود.
اما توصیه من این است که خودمان را به فضای مجازی محدود نکنیم.
از وقتی این مسئله را متوجه شدم، در مراسم رونمایی کتاب، در سخنرانی‌ها و در جمع‌های واقعی بیشتر شرکت می‌کنم. همین دیروز در نشریه «وزن دنیا» جمعی حضور داشتند؛ آقای کلانتری، آقای عبدی، آقای هادی حیدری و حدود چهل یا پنجاه نفر دیگر با دیدگاه‌های مختلف.
به نظر من این تجمع‌ها خیلی خوب است.
ما باید به سمت جمع‌های واقعی برویم. جمع‌های واقعی باعث می‌شود، همان‌طور که قدیمی‌ها می‌گفتند، «حیا در چشم است».
حتی آدم‌هایی که کاملاً با شما مخالف هستند، چون آنجا تجسم واقعی دارند، دیگر مثل فضای مجازی نیست که با یک اسم مستعار هر چه خواستی بگویی و بعد بروی.
فضاهای واقعی باعث می‌شود آدم‌ها درست‌تر رفتار کنند. حتی اگر اختلاف نظر داشته باشند، آن را در چارچوب یک بحث مطرح می‌کنند.
به نظر من باید این مسئله تقویت شود و به آن توجه بیشتری شود. حضور در عرصه‌های واقعی، اگر سخنرانی است، اگر مراسمی است، اگر رویدادی (event) است، اگر جمعی است، اگر گعده‌ای است، اهمیت دارد.
حتی یکی از دوستان من که خیلی به بازی مافیا علاقه دارد می‌گفت در پارک جمع می‌شویم، مافیا بازی می‌کنیم و بعد درباره سیاست بحث می‌کنیم. می‌گفت با این‌که مخالف هم هستیم، بحث‌هایمان خیلی خوب پیش می‌رود و همدیگر را تحمل می‌کنیم.
چرا؟ چون آنجا واقعیت وجود دارد. آنجا دیگر این‌طور نیست که به طرف فحش بدهی و فرار کنی یا هر چه به ذهنت می‌رسد بگویی.
به نظر من این فضاها باید بیشتر تقویت شوند و مورد توجه قرار بگیرند.
مریم شیرین‌سخن:
این نکته آخری که گفتید، الان در اروپا تحقیقات بزرگی درباره آن در حال انجام است؛ درباره پدیده‌ای که به آن کنشگری از روی مبل یا کنشگری از روی تخت می‌گویند.
پدیده‌ای که بیش از پنج یا شش سال است متوجه شده‌اند هر کسی که یک تلفن همراه و یک صفحه مجازی دارد، خودش را فعال سیاسی یا فعال مدنی می‌داند و با زدن چند توییت (Tweet) تصور می‌کند که قدم مثبتی در مسیر یک جنبش برداشته است.
سهند ایران‌مهر:
در واقع کنشگری نمایشی (Slacktivism)، بله.
مریم شیرین‌سخن:
بله، بله. و فکر می‌کنند که در جهت جنبش حرکت مؤثری انجام داده‌اند و در مواقع حساس، اتفاقاً از فعالان مدنی واقعی که در میدان حضور دارند نیز طلبکار می‌شوند.