م
عنوان اپیزود
مهمان
۰:۰۰

چگونه فضای سیاسی هنرمندان را به سکوت می‌راند؟

اپیزود 5

در این اپیزود، آزاده بلاش از تجربه شخصی خود به عنوان هنرمند و فعال حقوق بشر در مواجهه با فضای عادی‌سازی جنگ و فشارهای اجتماعی سخن می‌گوید. او معتقد است که حملات، طردشدگی و تلاش برای به سکوت واداشتن صداهای مخالف، بخشی از سازوکار این فضاست که می‌تواند حتی به قطع روابط نزدیک و انزوای فردی منجر شود. بلاش با اشاره به تجربه‌های پس از اعتراضات و آغاز جنگ، توضیح می‌دهد که چگونه شکاف میان فعالان داخل و خارج از کشور تشدید شد، اما هم‌زمان نوعی همبستگی جدید میان مخالفان جنگ شکل گرفت. او تأکید می‌کند که ایستادن بدون قید و شرط در برابر جنگ، هرچند پرهزینه، می‌تواند به بازسازی شبکه‌های همفکر و ایجاد امکان‌های تازه برای کنش جمعی منجر شود.

متن کامل اپیزود

مریم شیرین‌سخن:
در مورد فضای رسانه‌ای صحبت کردیم و اینکه این فضای رسانه‌ای چطور روایت‌ها و ادراک ما را تشکیل می‌دهد. می‌خواهیم بدانیم واقعاً اگر رسانه‌ها روایت می‌سازند، نقش هنر در شکستن این روایت‌ها چیست؟ و شما خانم وراش، به عنوان هنرمند و فعال حقوق بشر با تمرکز بر هنرمندان، این عادی‌سازی جنگ را در فضای هنری چطور تجربه کردید؟ آیا احساس کردید که بیان هنری محدودتر یا پرهزینه‌تر شده است؟
آیا این تجربه را داشتید که چیزی را بخواهید بیان کنید، اما به دلیل فضا یا پیامدها و انگ‌هایی که به دنبال آن می‌آید، از آن صرف‌نظر کرده باشید؟
آزاده بلاش:
کلاً من شخصاً فعالیتی که در این چند سال داشتم، آن‌قدر شاید محدود به فعالیت هنری نبوده است. یعنی منظورم این است که لزوماً دلیلی نمی‌بینم از طریق مثلاً یک اثر هنری خواسته‌های اجتماعی و سیاسی خودم را مطرح کنم.
و اصلاً خیلی هم تفاوتی نمی‌کند اگر مثلاً چه از طریق یک اثر هنری، چه به عنوان یک هنرمند بخواهیم صحبت کنیم، یا چه به عنوان یک فعال مدنی و سیاسی. فکر نمی‌کنم در فضای موجود خیلی متفاوت باشد که به عنوان چه کسی داریم صحبت می‌کنیم.
شخصاً هم فکر می‌کنم، اگر کمی برگردم به آن بخش آخر صحبتتان که گفتید حمله‌هایی که می‌شود، من از تجربه خودم بگویم. فکر می‌کنم این حملات کلاً، تجربه من این‌طور بود که از زمان نسل‌کشی وجود داشت. یعنی چیزی نیست که مخصوص اکنون باشد. به شکل سازماندهی‌شده، فکر می‌کنم از طرف جریان راست با این حملات مواجه می‌شدیم.
یعنی می‌خواهم بگویم حتی از بعضی جهات دیگر برایمان کمی، نمی‌گویم عادی شده، چون هیچ‌وقت این فضا عادی نمی‌شود، ولی خودمان را آماده کرده بودیم و مواجهه با آن را یاد گرفته بودیم. چون فکر می‌کنم به خودمان گفته بودیم که وقتی این حملات انجام می‌شود، هدف از آن‌ها چیست؟ و وقتی آدم هدفشان را می‌داند، کمی راحت‌تر هم می‌تواند با آن‌ها کنار بیاید.
در کل فرقی نمی‌کند از طرف چه جناحی یا از طرف چه کسانی مورد حمله قرار می‌گیریم. هدف، خسته کردن است. هدف، به انزوا بردن است و هدف این است که در واقع ما را به سکوت وادار کنند. بعد از اینکه ما را به سکوت وادار کردند، به هر حال ما را به گوشه‌ای می‌برند که تبدیل به آدم‌های منفعل می‌شویم و ترجیح می‌دهیم دیگر کاری نکنیم که مورد حمله هم قرار نگیریم.
فکر می‌کنم این اتفاق از زمان نسل‌کشی، برای من که فعال در حوزه فلسطین بودم، بیشتر رخ داد. شخصاً می‌گویم تجربه‌ام از همه جهت بود؛ از جریان راست، از دوستان نزدیک، از دوستان دور. [خنده]
شاید بگویم اوجش اکنون بود که در مسئله جنگ، تقریباً می‌توانم بگویم از طرف بیشتر اقوام طرد شدم. این جنگ باعث شد تقریباً یک پاک‌سازی رخ بدهد. یعنی آن‌هایی که خودشان به زبان می‌گفتند تا امروز مواضع سیاسی کسی مثل من را تحمل کرده بودند، دیگر تحمل‌مان برایشان غیرممکن شده بود.
می‌گویم برای من چون یک پروسه دو سه ساله بود، خیلی تعجب‌آور نبود، ولی می‌خواهم بگویم اوجش این بود.
اما می‌خواهم نکته‌ای را مطرح کنم که به نظر خودم هم جنبه منفی دارد و هم جنبه مثبت.
اوج حملات و اوج تنهایی و انزوا را من شخصاً بعد از اعتراضات دی احساس کردم. این را به عنوان یک فعال خارج از کشور می‌گویم.
چرا؟
یک نکته خیلی منفی دارد، ولی بعد می‌خواهم به بخش مثبتش برسم.
بعد از اعتراضات دی، وقتی به صورت قطره‌چکانی اینترنت وصل شد و بچه‌هایی که در ایران بودند، فعالانی که در ایران بودند و با ما تقریباً همسو بودند، دوباره ارتباط برقرار کردند، من تجربه‌ای واقعاً عجیب داشتم؛ شاید در مدت یک هفته یا کمی بیشتر.
همیشه از طرف کسانی مورد حمله قرار می‌گرفتیم که به‌خصوص بعد از اعتراضات دی، وقتی دیده بودند ما فعالان به قول معروف طرفدار فلسطین هستیم، منتظر بودند ببینند آیا درباره مردم خودمان هم صحبت می‌کنیم یا نه؛ درباره اعتراضات و درباره این کشتار.
حالا تفاوتی هم نمی‌کرد. خیلی خنده‌دار بود ماجرا. وقتی می‌دیدند ما صحبت می‌کنیم، باز هم به ما فحاشی می‌کردند. انگار دلشان می‌خواست ما در مورد اعتراضات مردمی صحبت نکنیم تا بتوانند فحاشی کنند و وقتی این اتفاق نمی‌افتاد، باز هم آرام نمی‌گرفتند. باز هم می‌آمدند و می‌گفتند نه، تو اصلاً درباره مردم ایران حرف نزن. تو برو همان شفیعت را بزن و دنبال مردم فلسطین باش یا چیزی شبیه به این.
این جریان مشخص بود، اما من شخصاً با یک فضای دیگر هم مواجه شدم.
وقتی اینترنت وصل شد، نه‌تنها این حجم از حمله را می‌شنیدم، بلکه دوستانی که فعالان همسو با ما بودند و از نظر سیاسی هم‌فکر بودند، دچار خشم خیلی عجیبی نسبت به فضای خارج از کشور شده بودند؛ به خاطر آن کشتار و آن چیزی که در خیابان دیده بودند.
این عصبانیت که از جریان پهلوی، از فراخوان‌ها و از هرچه باعث آن شده بود، به جایی رسیده بود که نوعی جبهه‌گیری نسبت به تمام مردم خارج از کشور شکل گرفته بود.
من با مطالبی مواجه می‌شدم که می‌گفتند تویی که خارج نشسته‌ای اصلاً حرف نزن. فرقی نمی‌کند از چه جریان سیاسی هستی، اصلاً حرف نزن.
و این فاصله خیلی عجیبی بود. من احساس کردم حتی با هم‌فکران خودم در ایران هم یک خشم بین ما شکل گرفته است. آن‌قدر این خشم بزرگ بود که متوجه می‌شدم این حرف‌ها کاملاً بدون منطق است، اما ضربه روحی خودش را می‌زد.
من آنجا فکر کردم که این دیگر واقعاً فاجعه است. این دارد فاصله‌ای بین منِ فعال خارج از کشور و فعال داخل ایجاد می‌کند، فاصله‌ای بیشتر.
این وضعیت تا مدتی ادامه داشت تا این خشم و مواجهه با آن خشونت کمی فروکش کند. اما متاسفانه بحران پشت بحران آمد و پیش از آنکه به خودمان بیاییم، جنگ شروع شد.
و اتفاقا اکنون می‌خواهم به نکته مثبتش برگردم.
تنها چیزی که این جنگ، یا بهتر است بگویم این تجاوز نظامی، برای ما داشت، برای من که سال‌ها از نظر مواضع سیاسی احساس تنهایی می‌کردم، این بود که من و امثال من را دوباره به هم نزدیک کرد.
یعنی همان‌هایی که بعد از اعتراضات دی عصبانی بودند، و ما هم به خاطر حمله‌هایی که به ما می‌شد احساس تنهایی می‌کردیم، ناگهان احساس کردیم که داریم همدیگر را پیدا می‌کنیم.
هرچند کم هستیم، هرچند اقلیت کوچکی هستیم، اما با وجود همه اختلافاتی که با هم داشتیم، دیدیم که یک نقطه مشترک داریم و آن مخالفت با فشار خارجی و مخالفت با تجاوز نظامی است؛ آن هم با صدای بلند، بدون پیشوند و پسوند و شرط و شروط.
به نظر من این اتفاق مهمی بود.
من سال‌ها احساس تنهایی می‌کردم، حتی میان فعالان چپ. اصلاً کاری به جریان راست ندارم، تکلیف ما با آن‌ها مشخص است. اما احساس می‌کردم در جریان چپ، چه چپ میانه و چه چپ رادیکال، خودم را در اقلیت می‌بینم.
به نظر من چپی که با صدای بلند بگوید فشار خارجی و تجاوز نظامی از هر جهت محکوم است، حتی در میان جریان چپ هم کم است.
این دست‌به‌عصا بودن جریان چپ که اول باید بگوییم نه به اعدام، بعد نه به جمهوری اسلامی، بعد نه به این و نه به آن، و بعد در آخر اجازه پیدا کنیم بگوییم نه به جنگ، وگرنه متهم می‌شویم که محور مقاومتی هستیم یا طرفدار جمهوری اسلامی هستیم.
من احساس تنهایی می‌کردم.
اما چه اتفاقی افتاد؟
این جنگ تنها فایده‌ای که داشت این بود که من و خیلی‌های دیگر را دوباره به هم نزدیک کرد.
نمی‌گویم آن حمله‌ها ناراحت‌کننده نبود. نمی‌گویم این طرد شدن‌ها و هجمه‌ها آزاردهنده نبود. اما در نهایت چیزی که اتفاق افتاد این بود که سال‌ها فکر می‌کردیم نمی‌توانیم همدیگر را پیدا کنیم و حالا داریم می‌بینیم که می‌توانیم.
فکر می‌کنیم اینکه به خودمان جرأت دادیم بگوییم نه، ما فقط و فقط می‌گوییم نه به جنگ و چیز دیگری نمی‌گوییم، چون مسئله اکنون تجاوز نظامی است، باعث شد خیلی‌ها که از هم دور افتاده بودیم دوباره احساس همبستگی کنیم.
این از نظر من مهم است.
قطعا ترجیح می‌دادیم هیچ حمله نظامی‌ای رخ ندهد، اما فکر می‌کنم این نکته‌ای است که باید از میان همه آن حمله‌ها، فحاشی‌ها، تهدیدها و هر چیزی که در این مدت دیدیم، به آن توجه کنیم.
به نظر من باید نیمه پر لیوان را ببینیم و بتوانیم از آن استفاده کنیم.
من چند روز پیش هم به دوستان دیگرم گفتم که باید این را حفظ کنیم. چه دوباره حمله‌ای رخ بدهد و چه رخ ندهد، باید این را یک نکته مثبت ببینیم و از آن استفاده کنیم؛ چه برای شبکه‌سازی و چه برای سازماندهی.
این پتانسیلی را که اکنون می‌بینیم داریم، باید روی آن کار کنیم.
مریم شیرین‌سخن:
فکر می‌کنم این تجربه‌ای است که خیلی از ما آن را تجربه کرده‌ایم؛ از دست دادن دوستان نزدیک، بعضی وقت‌ها حتی خانواده، یا فعالانی که با آن‌ها کار می‌کردیم.
این‌ها تجربه‌های تلخی است، اما شاید واقعاً برای مراقبت از خود آدم لازم باشد که بعضی از این روابط قطع شوند.
خیلی صحبت خوبی بود. ممنون از شما.